Melpomene

TheFirstGodessWhoWantedToBeACafettiera!!

شب برفی هر خری عاشق و شاعر می شود ژانویه 2, 2014

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 12:58 ق.ظ.

خوب میشد مینشستیم کنار پنجره، همانی که همیشه پرده اش به راه است، کنار میزدیم پرده را، حیاط کوچکشان را تماشا میکردیم.
اگر چراغ بود که چه بهتر، دانه های برف را زیر نور تماشا میکردیم . دستم را هم میگرفت، یا مثلن تکیه ام به پاهایش بود، قول میدادم به انگشت هایش نخندم.
همانجا اگر میشد، آرزوهایمان را میگفتیم، دور، جدا از هم، هر طور، اما از آرزوهایمان حرف میزدیم. بعد او نمیخوابید. تا ابد از من زودتر نمیخوابید.
پتوی خاکستریِ بی کارش را که همیشه از دسته ی مبل آویزان شده زیرمان می انداختیم که سرد نشود. بعد یک لحظه، چند لحظه، چند دقیقه یا شاید برای یک ساعت هم که شده آرامش راتجربه میکردیم. آزاد، رها، مطمئن و آرام کنار هم زندگی میکردیم.
دلم میخواست امشب آسمان قرمز را تنها تنها ستایش نکنم.

Advertisements
 

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s