Melpomene

TheFirstGodessWhoWantedToBeACafettiera!!

ژانویه 4, 2014

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 11:34 ب.ظ.

حلاجی م میکنی اقلن تعریف هم بکن.
منِ ان هم زن خوش بر و رویی بودم سابق بر این، وقتی دور بودم؛ تو یادت نیست.

 

شب برفی هر خری عاشق و شاعر می شود ژانویه 2, 2014

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 12:58 ق.ظ.

خوب میشد مینشستیم کنار پنجره، همانی که همیشه پرده اش به راه است، کنار میزدیم پرده را، حیاط کوچکشان را تماشا میکردیم.
اگر چراغ بود که چه بهتر، دانه های برف را زیر نور تماشا میکردیم . دستم را هم میگرفت، یا مثلن تکیه ام به پاهایش بود، قول میدادم به انگشت هایش نخندم.
همانجا اگر میشد، آرزوهایمان را میگفتیم، دور، جدا از هم، هر طور، اما از آرزوهایمان حرف میزدیم. بعد او نمیخوابید. تا ابد از من زودتر نمیخوابید.
پتوی خاکستریِ بی کارش را که همیشه از دسته ی مبل آویزان شده زیرمان می انداختیم که سرد نشود. بعد یک لحظه، چند لحظه، چند دقیقه یا شاید برای یک ساعت هم که شده آرامش راتجربه میکردیم. آزاد، رها، مطمئن و آرام کنار هم زندگی میکردیم.
دلم میخواست امشب آسمان قرمز را تنها تنها ستایش نکنم.