Melpomene

TheFirstGodessWhoWantedToBeACafettiera!!

::WoundsNeverHealed:: ژانویه 22, 2013

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 11:53 ب.ظ.

انگار به پایین نگاه کنی، ببینی جای شکم یه سوراخه، خیلی بزرگ
روبروت کوهی باشه
که سالها کندی و اسمون آفتابی. انگار یه حجم پخته شده تو مغزت بخار کنه
و خورشید بسوزونتت. روی یه کوه خیلی نزدیک به آسمون بایستی، و حتا نای پرت کردن تنت رو نداشته باشی.
انگار وسط بی عدالتی ها دراز بکشی و دونه های خاک روی زمین رو بشماری. تا ابد.
انگار که فرقی نکنه. هیچی هیچ فرقی نکنه. انگار منتظر باشی تموم شی. انگار دستها ازت دور باشن برا گرفتن. انگار مثل سنگ سفت باشی و رو شیبِ بی انتهای زمین غلت بخوری.
انگار مرده باشی. با چشمهای باز و قلب جوون.
انگار مرده باشی.

Advertisements
 

ژانویه 5, 2013

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 2:10 ق.ظ.

همین نگاه. همین که به دوربین کردی، یا برای عکاس، همین نگاه است که ساعت هاست خیره به تصویر ماتم کرده.
یادم هست بار اولی که این نگاه را دیدم. پر بودم از تو. همه ی تو در من حلول کرده بود و اطمینان از سر و صورتم میریخت و رضایت توی خونم میجهید.
همین نگاه که دیگران میبینند، با تحسین یا بی توجه یا هرطور که شده، به هر حال از آن میگذرند، دو روز و یک شب است که خواب و خوراک را از من دریغ کرده. چطور میشود مثل من دلداده بود و هر لحظه بی تاب ترت نشد؟ چطور میتوان به این تصویر خیره شد و گریه نکرد. چطور میشود برای از دست دادن احتمالیت اشک نریخت. آخ . چطور میشود مریض تو نبود؟