Melpomene

TheFirstGodessWhoWantedToBeACafettiera!!

:: :: سپتامبر 29, 2012

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 2:18 ق.ظ.

همانقدر که نگران است، در واقع نگرانیش برای تو نیست. نگران میشود تا در نقشش در زندگیت نمونه باشد. نگرانِ تو نیست، تو دلیلی برای نمونه بودنِ احساساتش و راحتیِ وجدانش هستی. برای موفقیت در این نقش بجز از خود گذشتگی، منطق لازم است.

 

::SuchAwkwardMemories:: سپتامبر 14, 2012

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 3:14 ب.ظ.

یک سری از چیزها به نظر آدم میان که اومد داشته باشن. مثلن لباس ها. من چند تا لباس دارم که به نظرم از لحاظ عشقی برام اومد داشتند. حتا یک سری از لباس زیر ها رو مواقع خاص می پوشم، نه برا جذابیشون فقد برای اومد داشتنشون 8)
الان رفتم دم کمد که یه چیزی بپوشم صرفن نه خیلی کژوآل که برم دیدن عمه م، دستم خورد به یه دامنی. این دامن رو تو زندگیم یک بار پوشیدم و چنان خاطره ی خوشی ازش دارم که دست و دلم نمیره بیخود و بی جهت بپوشمش. حتا میخاستم نشورمش و بذارم همونطوری بمونه اما راه نداشت. یعنی نشستنش در اون لحظه ی حساس برابر با آبرو ریزی میشد.

حالا بعد از این همه سختی، مونده بودم باید پوشیدش و طلسم این خاک برسری یک ماهِ بعد از اون قضیه رو شکت، یا نه ( طرز تفکر و خرافی بودن رو ببنید دیگه خودتون). باید این خاطره، که بدون شک خوش ترین خاطره ی زندگیمه رو برا خودم عادیش بکنم یا با هر دستکی که شده مقدس نگهش دارم؟ ( حتا موقع نوشتن از اون قضیه بوی همون لحظه داره میاد 8|) اما تصمیم گرفتم : نه. لازمم نیست سرِ بیست و چهار سالگی انقدر برای خرافی بودن وقت گذاشت. دیگه باید بزرگ شد. بابد با تلخیهای حقیقت یهو و یجا روبرو شد. نه این که این لباسو یک سال نپوشی که خاطره ش زنده بمونه، اون یکی لباسو یک سال نشوری، که بوش نره. یا اون پولیور رو دیگه هرگز نپوشی، چون وقتی اون بار تقریبن بهت تجاوز شد، اون تنت بود.
این راه راه های رو دامن چشممو اذیت میکنه . دلهره همه ی تنم و برداشته، ضربانِ قلبم مثلِ ضربانِ کره اسب شده، خاطره ش مثِ فیلم با صدا حتا جلوی چشمم میاد، اما هنوز دارم برا خودم عادیش میکنم. ببینید آدم رو جلوی خودش به چه خفتی میندازن