Melpomene

TheFirstGodessWhoWantedToBeACafettiera!!

::HearMyConfession:: اوت 30, 2012

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 7:09 ب.ظ.

من قدرتِ تفسیر کردن و باز کردنِ مساعل را ندارم. در توانم نیست. دلیلش را هم میدانم. چون از فکر کردن فرار میکنم. به هر نحوی که شده، با هر استدلالِ مزخرفی از فکر کردن به مساعل فرار میکنم. همین است که گاهی حتا موقعِ حرف زدن کلمات را از یادم میبرم. چون حتا به کلمه های مناسب فکر هم نمیکنم. برای من همه چیز تبدیل شده به باور، اعتقاد قلبی و بدبینی. به خوبی و بدیِ چیزی فکر نمیکنم، چون میدانم بد است. یک دانسته ی از پیش جاگیر شده در ذهنم، همه کس بد رفتار و همه چیز بد است. اگر هم میبینی خوب از آب در آمد لذتش را بدو ببر، چون همین، فردا بد خاهد بود. به باور هایم شک نمیکنم. یعنی حتا درگیریِ ذهنیم هم نیستند که بخاهم فکر کنم که درستند یا نه. وقت نمیگذارم برای کشفِ چیزی. رد میشوم. خیلی سریع و سرسری از همه ی چیزهایی که ارزش فکر کردن دارند و ندارند دور میشوم.
با عقلانیت فاصله گرفته ام و با سماجت این فاصله را حفظ میکنم. اما دلیلش را، دلیل این یکی را نمیفهمم. از کجا به بعد بود که فکر کردن را بوسیدم و کنار گذاشتم؟کجای زندگی من چه تیرِ پر زهری از تعقل خوردم که اینطور از آن فراری شدم؟ نمیدانم.
مواقعی که طیِ یک ناپرهیزیِ ندانسته مدت طولانی چیزی ذهنم را مشغول میکند، از دریافت هایم شگفت زده میشوم. من؟ این را فهمیدم؟ من؟ منِ احمق؟ نتیجه گرفتم؟
زن های خانه دار و نفهمِ توامان را بیش از هر چیزی میفهمم. اصلن برنامه ی آتیِ من این است. زنِ خانه دار و نفهمی باشم. تنبلی به تک تکِ سلول های مغزم رسوخ کرده. فقد به دنبال لحظه ای از هیجانِ سرسری می دوم و بعد میگریزم. خیلی سریع.جوری که دو دقیقه ی بعد یادم نمی آید به چه چیزی فکر کردم و چه نتییجه ای گرفتم.
حافظه ام هم کم شده. یادِ هیچ چیزی نمی افتم و هیچ چیزی در ذهنم ماندگار نیست. فقط سطحی ترین چیزها یادم میماند. خرید ها را لیست کنم و دستِ رییسم بدهم، نان نداریم، امشب فلانی دنبالم می آید. فلانی دعوتم کرده و روزمرگی هایی از این دست. که نصفان هم عادتست.
عادت ها. اصلن همین عادت ها هستند که سلول های مغزیِ من را نابود کردند.
عادت برای من جای حافظه، فکر، تجزیه و تحلیل و همه چیز را گرفته. هرکس جلوی چشمم چیزی را تحلیل کند مریدش میشوم. برایم نمادی از شعور میشود. چیزی که ندارم. داشتم و از دست دادم.
وقتی کسی میگوید فکرش را بکن، مغزم سریعن جوابی در نظر میگیرد که بحث را منحرف کند و شنونده تصور کند که من پشتکارم در بحث زیاد است و بیخیال نمیشوم. با زیرکی فکر کردن را دور میزنم.
همین الان که این ها را نوشتم بیش از هر وقتِ دیگری از مغزم انرژی گرفت. از این پروسه راضی و خسته ام. میخاهم تا سالِ آینده به هیچ چیزی فکر نکنم.