Melpomene

TheFirstGodessWhoWantedToBeACafettiera!!

::حتا چشمهایت کافی نیست:: ژوئن 27, 2012

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 11:48 ب.ظ.

نگاه نمیکنم .به هیچ چیز نگاه نمیکنم. صدایت را با هیچ تصویری در نمی آمیزم .قتی حرف میزنی، باید به کوهی نگاه کرد که تا نیمه پربرف باشد. یا به رودی که عجله دارد.صدایت طبیعت را کامل میکند.وقتی این چیزها نیست، صدایت فقط با تصویر خیالم هماهنگی میکند.
وقتی حرف میزنی باید چشم هایم را ببندم

Advertisements
 

ژوئن 23, 2012

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 6:11 ب.ظ.

موقعیت مناسبِ نوشتن درد و دل طور و غر و ان بازی نیست. رییسی دارم بسیار جدی، دقیقن نشسته روبروی من، با آیپدش داره ور میره و فککنم تو فیسبوک چک کردن یه مسابقه ی نامحسوس حسساس داریم با هم. اون میبره. تو همه ی بازی ها و مسابقه ها میبره و اگرم نبره سریعن تمومش میکنه چون باش حال نمیکنه. حالا موضوع اصلن این نیست غرِ این رو نمیخام بزنم. با سپاس و ستایش خداوند متعال که من ملپومن رو دارم که غر بزنم توش 8)
میخاستم راجب سن و سال براتو ن بگم بچه های گلم. خاستم از تخمی بودنِ بالا رفتنش براتون بگم. بالا میرود، تخمی میشود، بالا تر میرود تخمی تر میشود. این یه فرمولِ ساده .اگه م دیدین کسی داره عکسشو میگگه شک نکنین که کسخله

 

::SadButTrue:: ژوئن 13, 2012

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 7:36 ق.ظ.

این سالها بی معرفت ترین اردیبهشت ها را دارد.
قدیم اردیبهشت، چنان پادشاهیِ سال را میکرد که تا فروردینِ سالِ دیگر من ذخیر ی خوشی م تمام نمیشد. قدیم ، اردیبهشت ماهِ عاشقی بود، اصلن من مست بودم. مستِ بهار میشدم اردیبهشت ها.
مردها مهربان می شدند، دنیا دستِ نوازشش را از سرم بر نمیداشت.
خرداد طینت خوشی نداشته. هرگز نداشته. یا تیر. تیر ، ماهِ دیوانه ایست، با احتیاط باید نزدیکش شد.اما این سالها اردیبهشت، خردادی شده و تیر مجنون تر . این سالها هیچ چیز شبیهِ خودش نیست. نه، اصلن خودِ همه چیز تفاوت کرده. مرد های مهربان دیگر برای من گم شده اند. دنیا من را یادش رفته. خدایی که سالهاست با چه مشقتی برای خودم ساخته ام ایستاده و نگاه میکند.
نگاهم میکند.
این سالها نامهربانی بیداد میکند.

 

::SweetLittleDoll:: ژوئن 8, 2012

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 10:21 ق.ظ.

نشسته م روی تخت، جایی که معمولن روش میخوابن. پولامو ریختم جلوم و دارم حساب کتاب میکنم. به طرز احمقانه ای پولام کمن و تا آخر ماه نمیرسن. برای همینه که از پول تو دستم بدم میاد. پول باید تو بانک باشه. اگه تو دس باشه آدم کمیش به چشمش میاد.
مادرم هم دقیقن 5 دقیقه یک بار میاد میگه چیزیت شده؟ چرا این ریختی ای؟ فکر میکنه سر کار دعوام شده. یا با دوستام.
من دو هفته ی پیش دعوای سختی با دوستم داشتم. اما تو قیافه م معلوم نبود. این یکی از نمونه هاییه که نشون میده مادرم نمیدونه من دعوا تو قیافه م تاثیر نمیذاره. پس موضوع باید یه چیز دیگه ای باشه.
این که مادرم چیزی از من نمیدونه یه کلیشه نیست. جزو روتین محسوب میشه برا ماها. برا هممه مون.
شاهین نجفی. لطفی که میکنه داره به شدت از مستی میخونه. من مست نیستم. نمیخامم باشم. یعنی مشکلم اینم نیست. پس چمه؟
دیروز از عادی ترین روزهای زندگیمو گذروندم. نه عاشق کسی شدم، نه کسی چیزی گفت. نه اتفاق ناگواری افتاد و نه هیچچی. روز خوبی هم بود. یکعالم از دوست های قدیم و جدید اومده بودند کافه و سه چاهار ساعت خوب اختلاط کردیم. اختلاط یعنی کس گفتیم و شنفتیم. با دوستامم هیچ درگیری ندارم.
پس چمه؟
ناخودآگاه اونجایی از آدمه که توش خیلی چیزهای عجیبی قایم شدند. یعنی اتاق کنترلِ آدمیزاده. یه اتاق کنترلِ ممنوعه س برای من. از توی ناخودآگاهم یه چیزی داره میریزه توم. یه چیزی داره به داخل نشت میکنه. مشکل اینه. من از خودم که حالم بده می ترسم. انقدر بی حس میشم که هیچ چیزی ازم بعید به نظر نمیرسه. الان من با این حس گه که یه چیزیمه ، با دوزار پول که نمیدونم تا کجا میرسه، با یه عششق ناکامِ دیگه، با یه عقده ی قدیمی که دوباره رو اومده، تنهای تنهام توی خونه.
و از خودم به طرز غریبی میترسم.