Melpomene

TheFirstGodessWhoWantedToBeACafettiera!!

::ImagineYou’veNeverBeenReal,WhatASweetDream:: فوریه 25, 2012

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 12:01 ق.ظ.

داشتیم همینطور درد و دلی صحبت میکردیم، به خودم اومدم دیدم که یه ربعه دارم سرِ دوستم داد میزنم و مضمون داد هامم اینه که من چرا اینطوری کردم من چرا اونطوری کردم. دیدم که درگیر خودم با خودمم. بعد یه کم دیگه فکر کردم و دیدم دارم تخصیرارو میندازم گردنِ خودم تا مجبور نباشم یارو رو مقصر بودنم که به اون برینم. جاش دارم به خودم میرینم. بعد یه کم دیگه باز فککردم و فهمیدم که نه وااقعن با خودم باید درگیر باشم. اشتباه رو، اشتباه اصلیه رو من کردم. چرا باید انقد در دل ما باز و توش گل و گشاد باشه که کاروونسرا شه برا مسافرای یه روز دو روزه؟ (ریدم با این تشبیه تخمیای دم دستیم)

اما بعدش یه ربِ دیگه داد زدم که بله! تخصیر منه. تخصیر منه که بیخود و بی جهت رویاهایی رو ساختم که نمیتونم، اصن دستم نمیره که خرابش کنم.ببین، وختی هر اتفاقی بخوره تو سرِ آدم، هرچقدرم سخت، واقعیت رو سریع تحت شعا قرار میده، زندگیِ آدم اجباری هم که شده با اون اتفاق آداپته میشه. اما رویاهای آدم انقدر که زود زود رشد میکنن خیلی دیر به دیر میشه خرابشون کرد. وختی کسی میاد تو ذهنت، دست خودت نیست، ور میداری تو ذهنت با خودت همه جا میبریش. باهاش همه کار میکنی، همه جا میری، ناشناخته هاتو میری باهاش کشف میکنی و فلان. بعد با کی؟ با یه توهمِ صامت! یه توهمِ غریبه ی صامتِ جنده. که اصن گه خوردم، اشتباه کردم که باهاش ذهنیتای جدید ساختم. خودمو عوض کردم، باش ساختم، بالاش بردم، بالاترش بردم، پادشاهش کردم و الان هر کار میکنم نمیتونم قیافه شو از رو صورت «پرنسِ رویاها» پاک کنم. کدوم مادر به خطایی به من گفت رویاهاتو شکل اون درست کن که حالا نتونی عوضش کنی؟

از کارایی که برای خودسازی میخام رو خودم بکنم ، یکیش باید این باشه که برا خودم رویا نبافم. یا میبافم نه قیافه داشته باشه، نه یه شخصیت حقیقی باشه. الان موندم. چیکار بیاید کرد که درس بشه. موندم که شبا وختی که دلم میخاد برا خودم فککنم، چیکار کنم چطوری میشه از دستِ این کرره خر با اون قیافه تو رویا ها در رف؟

سطحِ دغدغه ی فکریم این روزا به شددت پایین و بالا میره.

 

:: از‌تایتل‌نوشتن‌خسته‌ام:: فوریه 17, 2012

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 7:48 ب.ظ.

از صفت هایی که از خودم میشنوم و وختی میشنوم میخام بالا بیارم این «فهمیدگی» هستش. حاظرم کلا تو خیابون «هودختره ی نفهم» صدام کنن اما نگن بهم که اوه چقدر خوب میفهمی… آره تو درست فهمیدی، همیشه درست میفهمی. نمیخام این فهمیدن بیفته دمبال کونم و همیشه همراهم باشه. چون جووش سریعن منو میگیره و از اون لحظه ای که باورم شه فهمیده هستم، شرو میکنم به فهمیدگی و فهمیدن و درک کردن همه ی عالم و عادم. اصلن به من چه؟ چرا همه ی کارای تخمی بقیه رزو من میفهمم؟ چون جاشون بودم یه دور؟ چون شرایطو درک میکنم؟

خب میخام نکنم.

میخام اصن بگن بهم نفهم. اما بتونم حداقل بضی جاها با دل راحت به خودم حق بدم. حتا اگه از رو خریت و نفهمیم باشه

 

::NotABigDeal:: فوریه 16, 2012

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 6:28 ب.ظ.

تو زندگی یه لحظه هایی پیش میاد که میمونی تیرِ آخرو زدی یا خوردی، و این دقیقن همون چیزیه که اصلن مهم نیست .ذهنت با ساختن این سوال داره تو رو از موضوع اصلی که ریده شدنه منحرف می کنه.

 

::KillMeKillMe:: فوریه 13, 2012

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 7:59 ب.ظ.

از بیست و پنجم متنفرم و حاضرم هر کاری بکنم که نیاد. اما اون کارایی که از دست من بر میاد اصلن به درد نمیخوره برا نیومدن ِ بیست و پنجم. روز های دیگه ای هم هستن که ازشون بدم بیاد. مثلن بیست و سوم ها. یا هیژدهم ها. به همین اندازه هم از امید بدم میاد. امید باعث میشه مردم کارایی رو بکنن که فایده نداره. و معمولن هم کسایی امید دارن که بهترین آدمای روی زمینن و فک کنم گریه مم الان داره برای همین درمیاد. برای خوب بودن زیاد این جور آدما.

اما این بیست و پنجم خاص تر از همه ی این روزاس. برا من البته. دلِ من کوچیکتر از این حرفاس که این حرفا از توش دربیاد. ولش کنم.

خب از سخت ترین اعترافات زندگیمو کردم.

 


 

 

::TheBiggestCurseEver:: فوریه 11, 2012

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 8:47 ب.ظ.

میبینی؟ همیشه من دیر میرسم و این یه خصوصیت بارزمه. زودم برسم انقد لفتش میدم که دیر بشه
. چون شخصیتم کلن دیره. دیر میفهمم. دیر عکس العمل نشون میدم.

مثلن دیر فهمیدم اون کارم اشتباه بوده. دیر فهمیدم که خیلی چیزا اصن از بچگیم اشتباه بوده. من اصن درکِ دیری دارم. برای مثال میتونم به دیر به بلوغ رسیدنم اشاره کنم. اون روزایی که همه دوسپسر داشتن من پاپاروچ گوش میکردم و تصورم از بقیه این بود که کسخلند. چه، بودند. گذشت و گذشت ( آرزوم بود گذشت و گذشت رو یه جا بگم. تعبیه کرده بودم برا روزِ دفاعم، اما بچه ها گفتن خیلی دیگه غیر رسمیه. فقد میخاستم حوصله ی اساتید سر نره) تا رسید به اولین باری که گفتم خیله خب. آروم باش جی! برای بار اول دوسپسر داشته باش ببین چیه؟

چی بود؟ ان و گه. اشکالیم نداشت. اما حتا این رو هم دیر فهمیدم. یه مقداریم دیر عکس العمل نشون دادم. بعد یه مقدار زیادی گذشت. سوء تفاهم ها در زندگیم بیداد میکردن و من بعد از دو سال فهمیدم که عزیز من. خب حرف بزن باهمه وقتی مشکل داری! ها؟

اما دوسال خب، یه ذره دیر بود برا درست کردن رابطه م با آدما.

از اون دوسال هم الان دو ساله دیگه گذشته و از این دو سال دوم یک سال و نیمه که یه مسأله ی عشقیِ نیمه شروع شده ی رو به شروع نشده رو دارم دیرش می کنم و لفتش میدم. هرروز و بلا استثنا هرروز هم فک میکنم که خب یه ذره دیر نیس برا درست شدنش؟ میفهمم دیره ها، فهمیدنشو فهمیدم، اما این ازون مورداس که عکس العملم توش دیره.

میدونی؟ تو خودتم دیری. خیلی دیری. الان یه سال و نیمه که خودتم تو لفت و لیسی. من امیدوارم که با هم باشیم . ممکنه با هم بشیم اصلن. دوست باشیم، نامزد شیم یهو، ازدواج کنیم اصلن و بچه دار شیم. امیدوارم اون موقه یه آزمایش دیر سنج اختراع شده باشه برای جنین ها که تشخیص بده آدمِ دیری میشه وفتی بیاد بیرون. با این اوضا من اون موقه باید این آزمایشو بدم که اگه بچه مون دیر بود( که با وضعیت خودم و شما هرگز بعید نیست) یه کاری کنم که نیاد. برای خودش میگم. سختش میشه.

چی دارم میگم؟ دو تا دیر که به هم برسن سرنوشتشون نمیشه دیر. میشه: هرگز.

میترسم که بعد از تو ام ادامه پیدا کنه. انقدر ادامه پیدا کنه که تا آخرش همین باشه و من دیر بمیرم.

 

::TimeToSay”IDoubt”:: فوریه 7, 2012

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 6:34 ب.ظ.

فکر میکنم از آخرین باری که ازش نوشتم هش نه ماه میگدره. کلن خیلی وخت از خررین بار که نوشته م میگذره. اما اون یه موضوع خاصصه. که باید بررسی بشه.

من حس میکنم که کارم شده بررسی کردن موضوعات.

اولین چیزی که من بااب بررسیش به دهنم میرسه شعورشه. هر کسی چیز میز نمیفهمه… الآن دارم میفهمم که حرف زدن ازش بی فایده س. ولش کنم. نمی دونم تا کِی میخام به خاننده توهین کنم. من اصن رو خاننده حساسم. اما دستِ خودم نیس. آدمیزاد عوض میشه.