Melpomene

TheFirstGodessWhoWantedToBeACafettiera!!

سپتامبر 16, 2011

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 11:52 ب.ظ.

زمان  مثینکه خراب شده.

چند وخته که دیگه هیچچی رو «درست» نمیکنه.

 

::DontTrustYourFeelings,TrustMe:: سپتامبر 7, 2011

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 8:16 ب.ظ.

انگار تو مه دریا گم شده باشی،

وجودت نامعلومه.

باید به سختی دیدت.

یا باد میشی، هوا میری قاطی بقیه ی هوا ها

یه مدتم مث آدم باش، همین ورا راه برو.

 

::ساکز:: سپتامبر 5, 2011

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 12:43 ب.ظ.

راجع به امید و آرزو و دوستانِ دیگرشان باید بگویم که یک روز صبح بلند شدم و دیدم که ساک هاشان را بسته اند و رفتند. من فکر میکردم بر میگردند (هنوز هم گاهی فکر میکنم البته) اما خب، احتمالا در دنیا جاهای خیلی بهتری وجود دارد برای زندگی کردن امید این ها ، تا توی خانه ی ما. امید هاین ها مثل مواد اولیه میماندند. میشد باهاشان همه کار کرد. بهشان فکر کرد، مطرحشان کرد، راجبشان حرف زد، محققشان کرد و این ها. که من از بین همه فکر کردن را انتخاب کردم. عقیده دارم که محقق کردنشان خودش یک امید جداگانه میخاهد که من همان اصلیش را هم ندارم. دوستانم آن ها را مینوشتند و لیست میکردند. من هم یک بار امید  و آرزو را ریز ریز کردم و روی کاغذ ریختم( مثلا این طوری نوشتن جالبه؟) اما چون جدی نبود گمش کردم. به نظرم نوشتنشان باعث میشود آدم یادش بیاید.خب البته آدم های عادی بای دیفالت یادشان هست اما من مریضیِ فراموشی دارم. نوشتنشان انگار که یعنی یاد شما هستم مثلا. یا د من باشید. اما خوب وقتی  من، که لازمشان دارم یادم میرودشان، احمقانه است که فکر کنم بر میگردند. چرتِ محض.

زندگی خودش به خودیِ خود ساکز؛ چه برسد به این که امید این ها خانه ی ما نباشند.ببینید، البته بدتر از این هم هست: که امید این ها خانه ی اطرافیان باشند. کانِ انسان به طور دایم میسوزد ببیند که امید این ها خانه ی نزدیکانش دارند خوشحالی میکنند و آدم را به هیچ جاییشان حساب نمیکنند. فاکشان را هم حتا نشان میدهند. البته نه این که انسان بدِ دوستانش را بخاهد، اما خب خوب خودش را خیلی بیشتر میخاهد.

من تفاوت زندگی با آن ها و بدون آن ها را اولش نفهمیدم. شاید چون باورم نشده بود هنوز که دیگر نمیاهند برگردند(یکبار گفتم که هنوز هم فکر میکنم بر میگردند شاید یک روزی؟ اصلن همین فکر خودش یک بچه امید است که امید و آرزو با هم پس انداخته اند ول کرده اند رفته اند). اما بعدش یواش یواش هر جا میرفتم کمبودشان را حس میکردم. مثلا دانشگاه که میرفتم، امید این ها نبودند، سرِ کلاس نمیرفتم. کار هایم را نمیکردم. موقع تفریح و گردش میخاستم گول بخورم که بدون آن ها خوش میگذرد، اما خوشی ها سطحی بودند. آها! همین . اصلن از وفتی رفته اند همه چیز سطحی شده . نه میشود حس کرد نه لذت برد.

انگار همه چیز وسط زمن و هوا دارد اتفاق میافتد و خیلی جدی تمام میشود. زندگی شبیه چوب خط های روی دیوار زندان های توی فیلم ها شده. انقدری الکی میگذرد که من خودم بیست و سه سالگی م را باور ندارم. آخرین باری که یادم می آید هجده سالم بود. بعد ناگهان شد امروز، که بیست و سه ساله ام که این خودش مرگِ مجسم است. بیضوی ترین سال ها بودند این بیست تا بیست و سه. طبیعتا چون امید این ها رفته بودند. بله سرنوشت من هی دارد دون آن ها رقم میخورد . من کلا از رقم، و خوردنش خوشم نمی آید. مثل خط زدن روز ها و وارد شدن به روز جدید میماند به امیدِ خط زدن بقیه ی روز ها. علاوه بر زندگی، این موضوع هم ساکز. که روز ها را بگدرانی برای این که سریعتر بگذرند تمام شوند.

امید این ها در رفته اند، بقیه هم دارند در میروند. کلمه ها فرار میکنند، فکر ها قایم میشوند، روزها میدوند آدم ها میگذرند.حتا این هم ساکز.

همه چیز ساکز.