Melpomene

TheFirstGodessWhoWantedToBeACafettiera!!

::Closer:: اوت 30, 2010

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 2:44 ب.ظ.

در زندگی آدم هایی هستند که زخم میکنند.

اما خب که چی؟
به نزدیک بودنشون می ارزه.

Advertisements
 

::DaddyLongluck:: اوت 26, 2010

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 11:50 ب.ظ.

بابا جان پیر نشو. حتما باید قسم بخورم که پیر نشوی؟

اگر پیر بشوی دخترت نمیمانم. اصلن شوهر میکنم، که دوست نداری.

من میترسم از شست سالگیت که پر است از روزهای چهارده ساعته ِ کار. از خانه ماندنت هم میترسم.

بابا جان… اصلن پیرمرد ها به بهشت نمیروند .تو پیر نشو.

 

::StillProudEnoughToSmile:: اوت 23, 2010

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 11:35 ب.ظ.

من بت هستم.

نه برای پرستیدن

برای نشکستن.

 

::بهشتبهشتبهشتبهت:: اوت 22, 2010

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 9:32 ب.ظ.

بهشت اگر همیشگی بود که دیگه لطف نداشت.

بهشت مثل الکل بعد یه مدت میپره.

میمونه خماری و این ها.

و خاطراتی که از مستی برات نمونده.

نخاستم چیز خفنی بگم. خاستم هشدار بدم.

 

::ABriefLookAround:: اوت 19, 2010

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 11:32 ق.ظ.

آدم شیرین

آدم تلخ

آدم با نمک

آدم خشک

و اما

آدم های بی مزه.

 

:: :: اوت 17, 2010

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 10:05 ب.ظ.

توضیح دادنش سخت نیست.

با پیشنهاد من شروع میشود که : برویم یک چیزی بخوریم،اختلاطی کنیم.

خیلی طبیعی .

بعد که رفتیم ، برایت از خاطره های نداشته ام بگویم، از دلم، که نسوخته. و از قلبم که اصلن نمی تپد؛ که نشان» سکینه» است؛ که من سکینه نمیخاهم. بعد بگویم که تلاطم میخاهم:خاطراتم را شریک باشیم؟ دلم را میشود بسوزانی؟ دلیل موجهی برای تپشم میشوی؟

فقط اگر آنقدری زن بودم که میگفتم، ملالی نمیماند جز نه گفتنت.

که باز هم خیلی طبیعی.

حداقل این که  دلم سوخته بود،  قلبم تپیده بود،  و آن «چیز خوردن» مان تمام خاطره ام با تو میشد.

 

::چشمم مسیح شده:: اوت 16, 2010

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 9:46 ب.ظ.

اگر بخواهی برایت شعر میگویم. زیاد.

از موهای دستت مثلا.

یا سیم های دندانت.