Melpomene

TheFirstGodessWhoWantedToBeACafettiera!!

::ComeTrue:: ژوئیه 21, 2010

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 9:30 ق.ظ.

شما یادتان نمی آید آقا – چون به شما مربوط نبود، اصلا نمیدانستید، که بخاهد یادتان بیاید- اما یک روزی آرزویم این بود که در یک متر از خیابان با هم قدم برداریم. که برداشتیم. دو سال پیش.

آقا شما… آن عقبی… بله با شما هستم. در ذهنتان هم نمیگنجد اما سه سال و نیم پیش آرزوی من این بود که من چیزی بگویم و شما محظ دلسوزی هم که شده تایید کنید. بله، همچین دنیاییست.که همین چند روز پیش رو در روی من نشستید و به من لبخند دوستانه هم زدید.

یک سال پیش این وقت ها بود که تصمیم گرفتیم یک روز با هم برویم موکا. کافه. بعد فهیمیدیم که ما هر دو مشتری این کافه بودیم و نمییدانستیم . بعد از یک ساعت که حرف زدیم و  گریه کردیم ، از تصمیماتت آگاهم کردی که: من و آتنا میخایم زیر زمینو کارگاه کنییم.

و من هم بازی شدم. اول شهریور گفتیم روزی که از این کارگاه هزار تومان نان بخوریم،یعنی روز ورود به بهشت، چقدر رویاها دست یافتنیند.

این روزها ما با هم نانمان را از یک کارگاه میخوریم. من قدم هایم را بعضی وقت ها با این آقا بر میدارم و بحث هایم را با آن آقا میکنم. خیلی هم برایم عادیت دارد. اصلن نو بیگ دیل.

آرزو که کوچک باشد، خود آدم را کوچک میکند و شیره ی خوشحالی را میکشد.

شما نمیدانید. نمیدانید که وقتی رویاهاتان جزو زندگیتان شد، رخوتش چطور اشباعتان میکند.

شما نمیدانید که بی آرزویی این روزها چقدر ان است.

اصلن بهتر. که نمیدانید.

Advertisements
 

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s