Melpomene

TheFirstGodessWhoWantedToBeACafettiera!!

::Niece:: آوریل 29, 2010

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 9:51 ب.ظ.

اسباب بازی هایی که از کلکسیون کودکی ام انتخاب میکند برای بازی، نسبت به کارتونی که همین الان دیده، یا روزهای متمادی میبیند تغییر میکند.

مثلا اگر داستان سر عشق باشد و شخصیت ها آدمیزاد،  اسمیرالدا و آقای شنل آبی را انتخاب مبکند و کلیسای نتردام. اگر قضیه رفاقتی باشد، تیمون  و آن گرازه.  یا مثلا گاهی دیده شده که قصر علاالدین را خاسته. سیمبا و دوسدخترش مال زمانیست که داستان سر حیوانات باشد .پدر هرکول هم گاهی نقش کوتاهی دارد در بازیش.

اما مگر گوژپشت نتردام چه گناهی کرده که در بازی نیست؟

 

::TalentedG:: آوریل 24, 2010

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 1:09 ب.ظ.

متاسفانه این  سوال مسابقه مون برنده نداشت که یه دستگاه بهش تعلق بگیره. خودم فهمیدم.

آهنگه Is There Anybody There بود. میدونم دونستنش خیلی مهم بود واستون. اصن مطمئن بودم. برا همین لینک آهنگو گذاشتم اون پایین پیج ، جنب لیست لینک ها.

 

::Dpi:: آوریل 21, 2010

منم اگه جای مخاطبم بودم وختی دختره داره عکس و توضیح میده ، ازش کیفیت بخام بگه: 300 PSD پق میخندیدم.تازه با انگشتم نشونش میدادم.شانس آوردم که یارو روحیه طنز منو نداش اگه نه بی آبرو میشدم.

به هر حال آخرین لحظات نمایشگاه بود و من به صورت کف بر دهان توضیح میدادم.

 

::HugsNKisses:: آوریل 16, 2010

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 7:51 ب.ظ.

استپ هوایی آی لاو یو. مری می ایف یو کَن.

 

::ThoseWhoAreStrangersMightNotRemainStrangers:: آوریل 12, 2010

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 9:09 ب.ظ.

من نمیدونم چرا دقیقا دارم این کارا رو میکنم. نمیفهمم هم که خیلی بده و درسته که بابا آدم روشنیه، اما دلیل نداره اگه منو با پسرای همسایه ببینه همونطور روشن بمونه.

اصلن منظورم عاشق پسر همسایه شدن نیست. حالا کاری ندارم منظور اون چیه، اما فعلا دارم وسط یکی از آرزوهام زندگی میکنم  و هر کی هم که دستم بهش برسه رو میکشونم این وسط.

 

::DeepInsideWhereYouCallChest:: آوریل 5, 2010

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 9:57 ب.ظ.

این دختر چقدر شکل لیلاست. لیلاست که سر خیابان ایستاده. از پشت دوویدم که سلام کنم.

لیلا؟
دختری که سر خیابان بود لیلای ما نبود اما  لیلا ترین دختر شهر بود. عشق شما.

وقتی دیدمش جایی بین دو لنگه قفسه سینه ام سوخت… بعد باد کرد،ترکید.

شهر ما خیلی بزرگ است. انقدر که سه سال است حتی تصور دیدنتان را هم واقعی نمیدانم. اما حالا عشق شما همین بغلم ایستاده. با بسته ترین زاویه از صورت، شناختمش. حفظ کردن خطوط صورت دختری که همیشه با شماست هیچ سخت نیست. حتی اگر تا آن لحظه فقط عکسش را دیده بودم.

با محیر العقول ترین حرکت ها برای استتار دنبال کردمش شاید به شما برسم. ایستاد، ایستادم. داخل شد باز هم ایستادم. منتظر. انقدر انتظار کشیدم که بیرون آمد و میان ترفند های استتاری من گم شد.

بالا رفتم و پایین خیابان را. از اول. پیدایتان که نشد هیچ ، او را هم گم کرده بودم.با شانه های آویزان خاستم با خشم نگاهم  انتقامم را از ماشیین روی خیابان بگیرم که در کسری از ثانیه با هم از جلویم گذشتید. شما میخندیدید. البته که میخندیدید.

من هم خندیدم. از آن خنده های بلند و پر قهقهه وسط خیابان.