Melpomene

TheFirstGodessWhoWantedToBeACafettiera!!

::Gstupid:: دسامبر 29, 2009

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 11:04 ب.ظ.

نمیدونم میدونید یا نمیدونید. اما بزرگترین لذت های زندگی دخترها ، دستاورد حماقت های کوچیک بزرگشونه. ینی کلن عقل کردن تو خونمون نیس. نه که نخایم عاقل باشیما… نه! اصش تو خونمون نیست.
حتی حرف زدن راجب این حقیقت هم لذت بخشه.

مرتبط: خانومای با سلیقه میدونن من چی میگم8). ( بی مزه نیستم برید شهر قصه رو خوب سرو تهش کنین.)

Advertisements
 

::امابزرگشُدم:: دسامبر 20, 2009

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 7:35 ب.ظ.

همین 5  سال پیش مگر نبود؟

تو که آمدی، همسن بودیم. هردو رشد نکرده بودیم .آنقدر که تو حتی اعضای بدنت هم کامل نبود.

ما بزرگ شدیم اما تو خیلی زودتر.حالا که گاهی می آیی من  را «دخترم» خطاب میکنی و نرم و ظریف میخندی. پوستت هنوز مثل پنبه مانده و سرت میدرخشد با موهایی که هیچ وقت قرار نیست در بیایند. و خاطراتمان شفاف توی سرت پر میزنند.

یادت میآید با هم انار مینوشیدیم؟

یادت هست وقتی بالهایت در آمد چقدر جشن گرفتیم؟

تو خیلی خیلی بزرگ شدی… حالا من باید سرم را بالا بگیرم تا نگاهت کنم . توی تختم هم دیگر جا نمیشوی.چه اهمیت دارد اما؟

حتی همین حالا هم نه میبینند نه میفهمند .اما خب! یادت که هست… ما از اولش هم از کسی انتظاری نداشتیم.

 

::بوی نارنج دستهایم را لباس کرده:: دسامبر 4, 2009

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 1:11 ق.ظ.

باد مینوازد.
به مهمانی رقص برگ ها آمد ایم،
روی سنگ های قبر سفید.
***
نارنجهای سر ِ درخت، از این پایین کوچک و دست نیافتنی تاب میخورند. حتی یکی هم هوس به زمین افتادن ندارد. همراهم یکی پیدا کرده و گاهی هم به من قرضش میدهد.
جنازه جنازه ته مانده های سیگار روی هم خوابیده اند.شاخه های خشک دلشان برای کندن خاک خیس تنگ شده و دل خاک برای باران. امروز باران دیر کرده. خاک نگران به آسمان خدا را میبیند که گرم چرخاندن نخ هاست و باران را از یاد برده.
شراب شیراز خمره خمره انتظارم را میکشد و من خروار خروار بی حسم. بوی نارنج زیر بینی ام میخندد و ذهنم مسسست، از هر چه واقعیت میگریزد؛ خودش را به کوری میزند و میگذرد. غزل ها در هوا پراکنده آرام آرام به لب هایم میرسند و میبوسندم.خداوند هم نخ هایم را رها کرده و لبخند میزند.
***
چشم دوخته ام به سنگ ها و صورتتان از میان سنگ ریزه ها بیرون می آید و نمیآید.رنگ سر انگشتانتان پنهان میشود و پیدا.
حافظ ، آن کنارتر حافظی اش را میکند و حواسش هیچ به من نیست.

پی.اس. سفری بود برا خودش کاکو.