Melpomene

TheFirstGodessWhoWantedToBeACafettiera!!

::عروسک ها با چشم های شیشه ای نمیبینند:: اکتبر 27, 2009

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 11:34 ب.ظ.

به نظرم دیگه باید پرده رو انداخت و واسه عروسک گردون کف مرتب زد. همه آدمای خوب اومدن و تموم شدن.همه حرفای خوب رو گفتند.
آخ آخ این عروسکه کدومه که یواشی گوشه پرده رو زده کنار داره قایمی دس تکون میده؟

Advertisements
 

::پُستی رایج تر از دستمال کاغذی:: اکتبر 16, 2009

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 12:36 ق.ظ.

همین الان یه چیز مسخره فهمیدم. که من بلد نیستم اسمایلیِ لاو تایپ کنم. گفتم سوال کنم ببینم بیماری رایجیه؟

پ.س. این آهنگ Boys مال Sabrinaهمه رو میبره زمانی که تو شیکم مامانشون بودن یا نه؟

 

::KidnapperG!:: اکتبر 9, 2009

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 10:53 ب.ظ.

به سوسک میگه موش، پس موشارو میکشه.خودش تا حالا ده تااا موش دیده!
حرف میزنه و رکاب میزنه. به اون چه که من دوچرخه ندارم که حرفاشو بشنوم.
هرچقدر عضلات دهنش با سین و شین ناآشنا، دسته ی سمعکش حتی اگر آویزون تر از گوشش، دندوناش حتی اگه کمتر از این که هست،
اما بازم شیرینه این کودک همسایه.

 

::V O G:: اکتبر 3, 2009

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 11:09 ب.ظ.

همچی حنجره خیلی خیلی طلایی نداره( البته اگه طلایی بودنش رو مرغوب بودنش اثر داشته باشه). غم خیلی خیلی خاصیم نداره که بندازه تو گلوشو باهاش دل ملتو چنگ بزنه.
اما خب چیکار کنه… تخصیر خودش نیست. یه دل داره که واسه خوندن مییییره و دیگه بر نمیگرده.

 

::RemnentsOfSilentLaughterz:: اکتبر 1, 2009

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 1:37 ق.ظ.

دیوار بلند خاطره ها صااااف صاف.
هرچقدر چنگ میزنم، ناخنام به هیچ جاش گیر نمیکنه.
نمیفهمم، کجان اون لحظه های درشتی که قسم میخوردم یکنواخت نشدنین؟