Melpomene

TheFirstGodessWhoWantedToBeACafettiera!!

::3 0 1:: اوت 31, 2009

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 10:19 ق.ظ.

روز ها بلند بلند قدم میزنند، شب ها با نوک پنجه ازپشت روز رد میشوند.
بچه ها کم کم خسته میشوند، و من آرام آرام پیر.
این روزهای شهریور.

 

::Basicly102:: اوت 28, 2009

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 2:52 ق.ظ.

به شدت عاشق میشم و به سرعت فارغ.
همین الان راز تکراری نبودن روزامو باهاتون در میون گذاشتم.

 

::CiVediamoPresto….Forse:: اوت 22, 2009

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 8:58 ب.ظ.

فرودگاه و یه عالم دانشجو بعدازاین!قیافه های آشنا که 6 7 ماه همه رو هفته ای سه بار زیارت میکردی.
اعزامی های امسال رفتن و دارن میرن. اونایی که امتحان قبول نشدن خیلی دمغن. بغض و گریه و اینا. یه سال دیگه باید صبر کنن.

اونایی که قبول شدن اما نتوونستن برن…. اونان که تا کجاهاشون میسوزه. که راه واسشون واز بود جاده ش دراز بود… اما یه چیزی یه جای برنامه شون باد داده بود.
بغض و گریه و اینا.
یه سال دیگه باید صب کنم.

 

::!InTheForest:: اوت 18, 2009

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 11:52 ق.ظ.

رطوبت روی پوست که مثل قند چسبناک، یا تاریکی توی تونل که مثل جیغ های اطراف آشنا، درست خاطرم نیست، اما یکی از همین چیزها بود که بیدارم کرد.
بوی آشنای آب رودخونه بود یا خزه های پیر روی سنگ ها، شاید دود ماشین های خیلی بزرگ آدم بر و بار بر، نمیدونم. هر چی که بود بعد وقت ها حالیم کرد که هنوز هیچ جای دنیا عیب نکرده.
رفاقت بین آدم هایی که برام ناآشنا بودن، یا خنده های پررنگشون بود.عشق های ساختگی و طبیعیشون شایدم گم شدن چشمهاشون تو دود سیگار، یادم نیس کدوم ، اما زندم کرد.

بالاتر،خاکستری آسمون با سیاهی برگا قاطی شده بود و چشمام حیرون ویرون نگاهشون میکرد.
دراز روی زمین.
بوی دود چوبا میومد که ینی وخت خاموش شدنه. یه صدایی وسط درختا که انگار دارن برا چوب سوخته ها گریه میکنن. یکی چند متر دورتر بی توجه به جمعیت خاب بلند بلند میخندید و از تو چادرا صدای خش خش میومد. بعد یه هیکل سیاه اون پشت دنبال گربه سفیده دور میزد و غذا بهش نشون میداد.
پارادوکس پولیور سفید من و زیر پیرنی سفید بغلی برام جذاب بود و به همین چیزا داشتم فک میکردم که یه چیز سیاه از آسمون از بالای بالای چشمم تا پایینش اومد و تا بیام بفهمم چی بود ،خاب بردتم.
خوش گذشت.

 

::ToVerySpecialFriends:: اوت 12, 2009

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 10:04 ب.ظ.

احتمالا اگرم مردیم تو راه یا خرسی چیزی خوردتمون، خوبیش اینه با همیم یه جا میمیریم به بقیه آرزوهامون در دنیای غریب با هم میرسیم. خلاصه راتون اگه خورد به اون دنیا حتما به کافه مام یه سر بزنین. تو پاریس ِاون دنیاس.
اسمش قاشق ه.(به زبون خارجی البته، که من بلد نیستم)
از رو پیش بند قرمزی هامون میتونین تشخیص بدین. یا اگرم از خدایی کسی بپرسین میده آدرسشو بهتون.

 

::PineTEight:: اوت 8, 2009

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 8:50 ب.ظ.

دوس دارم لبخند بزنم وقتی با تمام وجودم دارم میگم نوش جان .
به کسی که داره پای رو میخوره.
دوس دارم لبخند بزنم.
وقتی پای رو من ساخته باشم.

پی اس: این ازون ته های آرزومه.

 

::توله سگهای دلبندتان را:: اوت 1, 2009

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 10:38 ب.ظ.

ایشالا همتون بزرگ شدین بچه دار شدین اگر، هایپر ازآب دراومد اگر،قرص بهش میخوروندین تا تو مدرسه آروم بمونه اگر، عاجزانه و دلسوخته میگم، تو تابستون قرصاشو قطع نکنیین بفرستینش کلاس تابستونی. تیچر تابستونی مادر مردشونم آدمه به علی.