Melpomene

TheFirstGodessWhoWantedToBeACafettiera!!

::NinT1:: ژوئن 30, 2009

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 12:02 ق.ظ.

غذای امروز: نوستالژی

این غذا خیلی خیلی مقویه و برای خراب کردن روح و از دوباره ساختنش مفیده. هر آشپزی این غذا رو متناسب با خاطرات و ذائقه روحش می سازه. به هر حال این دستور برای بیست وو یک ساله های در آستانه بیستو دو سالگی مناسبه.

مواد لازم:

دست نوشته…………………….چند ورق(انقدری که نوستالژی به دست نچسبه)

قهوه…………………………..قهوه رو برای عطرش استفاده میکنیم که همیشه عمیق ترین خاطرات رو زنده میکنه.

لیمو ترش سبز…………………لیمو چاشنی مناسبی برای این غذاست(برای یاد آوری تابستان بیشتر استفاده میشه)

چای ………………………….خب هر غذایی باید یه چیز تلخ هم داشته باشه

عکس های قدیمی………………از عزیز ترین کسانتون

کاست شهر قصه……………….جزو مواد شخصیه

موسیقی………………………. در واقع چاشنی اصلی این غذاست. بدون موسیقی نوستالژی هیچ طعم و مزه ای نداره

بیسکوییت دیجستیو و انار خشک.. برای یادآوری دوران ودرسه(در صورت تمایل)

کتاب…………………………. چی بیشتر از کتاب یادآور عشقه؟

دستور پخت:

خب این دیگه کاملا سلیقه ایه.میتونید همه رو روی هم بریزید و به هم بزنید(فک نکنید که این روش خیلی مناسبه اما برای آشپزهای بی حوصله کاملا جواب میده ). یا می تونید عکسس های قدیمی رو لای دستنوشته ها بپیچید(قایم کنید) و موسقی محبوب رو هم پلی کنید . در حال مرور کردن دستنوشته ها برای این که گرسنه نمونید میتونید چند تا دیجستیوهم دم دستتون بذارین.کتاب های مربوطه رو روی هم بچینید و هر از گاهی صفحه های آشنا رو از نظر رد کنید.انار های خشک رو روی طاقچه جلوی چشم بذازین تا هر از گاهی ناخودآگاهم که شده چشمتون بهشون بیفته.برای بهتر ور اومدن نوستالژی همین نزدیکی ها قهوه رو دم کنید تا بوش مشامتونو پر کنه.

چای. چای تلخ بنوشید. برای مزه دار کردن چای میتونید از لیمو استفاده کنید به این صورت که اول توی چای بچکونیدش بعد تو همون لیوان توی چای با پوست بخیسونیدش . در نهایت عکس های قدیمی رو از لای دستنوته ها در بیارید(پیدا کنید) و لبخند بزنید. لبخخخخخند بزنید.

*نکته. ظرف سرو نوستالژی کاسه سر شماست.

ببخند بزنید! شما در مقابل ژرف ترین سوراخ های ذهنتان قرار دارید.

نوش جان.

Advertisements
 

::Sad But True!:: ژوئن 24, 2009

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 5:27 ب.ظ.

آه. خیلی سخت بود که بلاخره قبول کنم. هر کسی خب برای خودش ارزش قائله. برا تفکرش برا رفتاراش. اما من شجاعانه پذیرفتم که احمقم. بدون درد و خونریزی هم پذیرفتم. بلاخره که چی؟ تا کی میخاستم چیزایی رو نشون بدم که وجود ندارن. تا کی باید ادا در می آوردم. این طوری خودمم تکلیفم مشخص تره. حساب الکی وا نمیکنم رو خودم که فدا پس فرداش توش بمونم.
گرچه با این حساب سرانگششتی هم که کردم دیدم نات انلی من ،بلکه خیلیای دیگه هم احمقن. فقط قبول ندارن. فقط میترسن باور کنن.
شکت نیست باورکنین. آرامش پس از طوفانه بیشتر!کمِ کم دردش ازین کمتره که به توقعاتت نرسی. اگه همه احمقا قبول کنن که احمقن، به نظرم واسه حساب کردن اونا که احمق نیستن ماشین حساب اینا که هیچی، یه چرتکه با سه تا میله کفایت کنه.

پی. اس: هیچ کار نمیتونم کنم برا اینا که میرن و بر نمیگردن. بدرد چی میخورم من کلا؟

 

::EighT Mine!:: ژوئن 13, 2009

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 12:07 ق.ظ.

گفته هایت مثل رود می شوید. یا مثل رود می آورد.
نمیدانم.
چیزی را میزاید که زندگی دارد وسکون.که رخوت دارد و شگفتی. که سکوتست و زمزمه. که مهتابست در دشت.
وقتی میگویی،قلبم می ایستد؛ میچشد و باز زندگی را از سر میگیرد. خیالم پرواز میکند. در و دیوار خلاق رویا میشوند و دستم از خاب کوتاه میماند. تا تو بگویی، سینه ام از درد سکسکه میکند و پوستم به گریه می افتد.
کلماتت دختران آزادیند که تنها کارشان در دنیا نوازش است.
نمیدانم. چیست در حرفهایت که چنین آرامش میکارد، معجزه می بارد و شگفتی درو میکند.
راز در چشم های پرتقالیت از نگاه ها گم میشود و در کلماتت رسوای خاص و عام میشود.
و من نمیدانم که بین این همه ، همه ام یا یکی.بگیرم یا رها کنم. بمانم یا عبور کنم.
نمیدانم شکارچیم ، شکارم یا باد موافق. بادی که رود را براند…
نمیدانم.

 

::!(8G8)!:: ژوئن 7, 2009

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 2:24 ب.ظ.

خودآزار هستم. اما نه اونقد که خوشبختی رو از پشت شیشه تماشا کنم.