Melpomene

TheFirstGodessWhoWantedToBeACafettiera!!

::EiT4DreamZ:: آوریل 28, 2009

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 11:10 ب.ظ.

یه قوطی فلزی ساخت برا آرزوهاش.
اسم خودشو نوشت با اسم اون پسره.
اسم منم نوشت با یه به علاوه با اسم این پسره.
بعد کاغذشو قلبی برید و انداخت توی قوطی آرزوهاش.
حالا هرجفتمون مثل آرزوهامون داریم زندگی میکنیم .
این آدمیه که باید بعد از 7 سال باید دوست داشتنی خطابش کرد.

پی اس:اگر آرزوی مشترکمون برا 10 سال دیگه نبود ،الان اونم داشتیم حتی!

Advertisements
 

آوریل 26, 2009

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 1:44 ب.ظ.

هوراااااا بک تو وردپرس!
با تشکر از دستندرکاران: آرش و PPsama

 

گپ آوریل 19, 2009

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 7:46 ب.ظ.

وردپرس کمی مریض شده: صفحه لاگینش تب کرده.

پس من نمیتونم وردپرس رو باز کنم و لاگین شم. پس نمیتونم دست به هیچچی بزنم. طبعا کامنت هارم نمیتونم اکسپت کنم.

نتیجه اخلاقی این که خانده میکنم کامنت ها را، آمّان که نمیتوانند دیده شوند.

همین پست کردن هارو هم صدقه سر عمو مایکروسافت ورد دارم.خلاصه این که نه که نباشم ، هستم!

با تشکر از دوستان که کامنت گذاشتن، اند دیگر دوستان که کامنت نذاشتن. فدا سرشون.

ملپیِ وا مانده

(این پست باید زود تر از پایینی پست میشد اما اشتباه کردم، دستمم جایی بن نیس. شما اون پایینی رو بالا ببینین.)


 

 

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 7:13 ب.ظ.

نه از سر شوخ طبعی میخندم.

لبخندم به کودکانه های خیالم است که با چشم های پرتغالیتان، ناشکیبا میرقصند.

 

:: EiT:: آوریل 10, 2009

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 8:48 ب.ظ.

آقا شما به این جوانی چرا بوی پدربزرگ مرا میدهید؟
بوی ادکلنش روی خاطراتم لک انداخته… شما بوی کت و شلوار اتو کرده اش را میدهید و کلاه حصیر تابستانیش.بوی شانه ای را میدهید که با آن صبح ها سبیلش را مرتب میکرد.
آقا! شما مرا بردید به زمانی که نمیتوانستم ساعت پدربزرگ را بخوانم چون عقربه ثانیه شمار نداشت.
تکان میخورید و عطرتان از صندلی عقب فرار میکند و به من میرسد.منی که دیگر رفته ام به آنوقت ها که پدربزرگ چهار زانو روی صندلی می نشست و روی لبه ها ضرب میگرفت و شعرهایی را میخواند که من فقط اسم زبانش را بلد بودم. شعرهایی که گربه ها را جلوی شیشه تراس جمع میکرد.
دستهایش مثل دستهای شما سفید بود و نرم. آنقدر نرم بودند که دستهایم در آنها جا می انداخت.
سر آخرین خیابان پیاده شوید و بروید. و مرا با لحظه هایی تنها بگذارید که 13 سال است که خاطره شده.