Melpomene

TheFirstGodessWhoWantedToBeACafettiera!!

::ZksTfiveSleep:: دسامبر 23, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 1:56 ق.ظ.

از نقطه صفر شروع کنید

اگر محور ایکس مکان باشد و ایگرگ زمان، با زاویه چهل و پنج درجه حرکت کنید و بروید و بروید.

به آخرین نقطه بی نهایت که رسیدید نفس عمیق بکشد و بپرید.

وقتی پریدید دیگر توی هوا برای همیشه خواهید ماند. برای همیشه در حال افتادن میمانید. همین طور که پایین میروید اگر توی شاخ و برگهای درخت های سر راه،  فرشته ی خواب های من را دید که گیر کرده، آزادش کنید. شب های زیادیست که فرشته های آتشین خوابم را تسخیر کرده اند و خاب های بد میبینم.

نگران نشوید، صبح که بیدار شوید ، از تخت خابتان نیفتاده اید. بینهایت خاب بد نیست که از تخت بیندازتتان.

Advertisements
 

دسامبر 18, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 8:10 ب.ظ.

Could I laugh again?
bale bale bale!

 

::CxtyThriend:: دسامبر 12, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 11:48 ب.ظ.

بله… داشتم برایت میگفتم. من و تو دور تر از آنیم که از روز های خوشیمان حرف بزنیم. دقیقا همه چیز به همان سادگی تمام میشود که تو میگویی… خیلی ساده و الکی، جوری که به نبودنشان بیشتر از بودنشان عادت کنیم.

مگر همین نوجوانیمان نبود؟! یادت که می آید… جاهلی های کودکانه مان که با دنیای بزرگتر ها درگیرمان میکرد و ما از بی خیالی انگشت وسطمان همیشه برای اتفاقات نا میمون بالا بود! یادت که هست… آرزو داشتیم 16 ساله بمانیم؟

هجده ساله شدیم و مدرسه هم دیگر نرفتیم.بعد دانشجو شدیم.بعد نوزده ساله مان شد و تو همان دانشجو ماندی و من «میس ژینوس» شدم.بعد من میس ژینوس ماندم و تو «بانو» شدی . هیچ هم دلمان برای 16 سالگی تنگ نشد و از هر دومان که پنهان نیست، به آرزویمان هم خندیدیم.

گاهی توی خیابان راه که میروم و آدم ها را نگاه میکنم ، دلم برای همه میسوزد که وسط زندگی ایستاده اندو زمان مثل گردباد دورشان میگردد ، جا به جا شان میکند اما همه با گردن های کج مطیعند.

برگهای افتاده دیگر مال بادند، نه دستهای لخت و آویزان درخت.

آه… ساعت باز هم 1 شد… دوباره آرام آرام با قدم های سنگین از چمن های زرد و سبز میگذریم و من سراغ همه چیز میروم ، جز خودم؛ و تو سراغ چیزی میروی که من اصلا نمیدانم.

نگاه کن! دهه ی سوم را ببین که هنوز نیامده پیرمان کرد.

 

::ZksT2Hits:: دسامبر 10, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 10:50 ب.ظ.

امشب یه ساز خوشبخت دیدم که صاحبش عاشقش بود.