Melpomene

TheFirstGodessWhoWantedToBeACafettiera!!

::siXty1Parts:: نوامبر 28, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 7:17 ب.ظ.

همه با من لج کرده اند.

لبهایم برای خودشان بی خودی حرکت میکنند. تارهای صوتی ام صداهایی در می آورند که اصلا قرار نبوده.بدتر از همه مغزم است که فرمان های عوضی میدهد.

کلمه های بیربط ، بی اعتنا به تلاش من ،دهانم را به زور باز مینند و بیرون میریزند . جمله ها هم که خود سر شدند و هر معنی ای که دلشان بخاهد میدهند.

جلوی چشم های پرتقالیتان متعجب ایستاده ام :باز حرفهایی میزنم که اصلا نخاسته بودم!

 

::Shastarrabbiata:: نوامبر 17, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 10:44 ب.ظ.

باید خالی کرد. عصبانیت را میگویم. باید یک جایی ریختش، درش را بست و پرت کرد جایی که تا دوباره بخاهد برگردد زمانهای خیلی دراز طول بکشد.
باید وقتی زیاد شد ابرازش کرد و زیر پا ریخت و له کرد. وقتی که آمد، باید به دیوار کوبیدش و گازش زد و تکه تکه اش کرد تا آرام شد.
باید بالایش آورد و آتشش زد و رویش شاشید، تا فروکش کند.

گاهی راه حل ها دیگری هم هست. باید سخت دوست داشت. خیلی سخت…

پی نبشت: دوست داشتم قیافه آدم هایی را داشتم که خیلی معلوم است بهشان بر می خورد. گاهی بعضی ها نمیفهمند که با یک روح_ مثل مال خودشان_ طرفند.

 

::Fifty9n:: نوامبر 11, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 10:29 ب.ظ.

دستهاتان بی هوا از دسته صندلی جاری شدند و من نگران گرماییم که از دستانتان میریزد و هیچ میشود.

به زمان که بر میگردم، توی خیابان، از سرما دهانم برای گفتن مسیر حرکت نمیکند.

 

::FiftyEigreek:: نوامبر 2, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 10:58 ب.ظ.

Haris Alexio_I antres pernoun mama

آه از این یونانی ها با این موسیقی هاشون لامسسسسگا.