Melpomene

TheFirstGodessWhoWantedToBeACafettiera!!

::ThirtySixSameDays:: اوت 9, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 9:33 ب.ظ.

خسته ام. خیلی. از روزهای قالب زده ، مثل آجر های شکل هم. می خواهم یک جا آرام باشم.

*****

روبرویش ایستاده ام و آرام دستهایش را از هم باز میکنم که: بغلم کن!

نمیفهمد. کمد هیچ وقت نمیفهمد که وقتی من را بغل میکند توی تاریکی اش روحم میخوابد که خستگی اش در رود.بزرگم. جا نمیشوم اما هنوز به کمد امید دارم.

از صبح روی روحم کار کرده ام که موقع منت کشی از کمد ،مغرور نباشد.

حالا نگاه کن! کمد ما را نمیپذیرد و روحم قهر کرد و دود شد به هوا. حالا نه روح دارم نه جا. دستهایم از شانه آویزان میشود و توی اتاق خودم برمیگردم_ کمد اتاقم نه… کوچکست_ صندلی را برانداز میکنم.

*****

حالا منم و صندلی.نه روح مغروری هست و نه هیچ کمد لجبازی.

از صندلی قول میگیرم که از زیرم در نرود. بهش میگیم که :سنی از تو گذشته و این شوخی مال جوانتر هاست. خیلی با من دوست نیست اما قبول میکند.

روی صندلی نشسته ام و سرم به بالا سقف را برانداز میکنم. میخاهم مثل آدمهایی باشم که روحشان توی تنشان آرام شده اما من که ندارم.روحم ازین اتاق به آن اتاق میرود. به اتاق من که میرسد گیر میکند به چراغ .اما بس که یکدنده است به رویش نمیآورد که سرگردان شده.

مغزم تیر و کمان بازیش گرفته و هر چند ثانیه یکبار یک تیر به سمت شقیقه ام پرتاب میکند. به صندلی تکیه تر که میدهم ، از پشت عقب میروم و در میانه راه زمین خودم را میگیرم تا نیفتم. صندلی ازم خسته شده بود و پایه عقبش را در داد که من را دک کند.

*****

روح و چراغ دارند با هم دعوا میکنند که کدامیک باید از سر راه آن یکی کنار بروند.

*****

تخت که حتی نگاهم نمیکند که به فکر پیشنهادی بیفتم.مانده گلیم. خیلی پیر تست و مهربان. من را دوست دارد که توی اتاق آوردمش. که با این همه پیریش دوستش دارم.نگاهش که میکنم با یکی دو نقشش چشمک میزند.

اولش رویش مینشینم. بعد آرام آرام دراز میشوم، دراز تر از خودش، و با دستهای زیر گوش چشمهایم را میبندم. روز که به ته رسید جایم پیدا شد.

*****

صبح موقع بیداری روحم را دیدم که کنارم دراز است مثل من. نوازشش که کردم از سر انگشتانم تو آمد.

Advertisements
 

4 Responses to “::ThirtySixSameDays::”

  1. تاکسی Says:

    اشکم درومد ملپ، سلاممو به صندلیت برسون…

  2. ديوا Says:

    خسته ام ولي نه از يكنواختي روزها

  3. Leo Says:

    خوشا به حالت بابا !
    ما اون روزی که خودمان را دعوت کردیم خونه فامیل ، در اثر کنجکاوی روحمان درون گلدان شیشه ای گیر کرد
    ( باید میدیدیش ! همچی کله پا شده بود اون تو !!!! پاهاش گیر کرده بود تو دهنه گلدان دماغش رو شیشه گلدون له شده بود ، کلی بهش خندیدم !! )
    ما هم واسه تنبیه اش [ به خاطر آزار این چند روز قبلش ] ولش کردیم همانجا !
    چند روز بعد رفتیم پسش بگیریم شنیدیم فامیل رفته سراغ جن گیر چون گلدانش خود به خود چپ شده ! تا شنیدیم دویدیم تو پذیرایی خانه که ببینیم کجا رفته روح بیچاره مان ، دیدیم گیر کرده به دکوپاژ رو دیوار [طفلک قیافه اش کلی غمگینم کرد ] هر چه پریدیم بالا نتوانستیم بگیریمش ماند آنجا !
    حالا من تنها و نگران ماندم که ببینم کی تابلو چپ میشه ، بیاد خونه .

  4. پپلینو Says:

    گلیمم واسه خودشه که بهت روی خوش نشون میده…چون هوای پیریشو داشتی…هی روزگار!!!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s