Melpomene

TheFirstGodessWhoWantedToBeACafettiera!!

::NarCssismOne:: اوت 27, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 10:41 ق.ظ.

من فک میکنم که خدا گولم زده باشه.

بم گف نمیکنه این کارو اما انگار که یه دو سه نفر دیگه رم از رو من شابلون زده باشه… یا با قالبی که منو ریخته اونارم ریخته باشه… یا با دستگا کپی تراش از من کپی کرده باشه… یا به دستگاه تراش موقع تراشیدن اونا، همون درجه های منو داده باشه.

پی نبشت: بابا ! فک میکنم زیادی منو درگیر صنعت کرده باشی.

پی نبشت هم: خود شیفته کسی نیست که در متونش زیاد از «من» استفاده کند. خدایی نکرده سو تفاهم نباشه!

Advertisements
 

::4T:: اوت 24, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 11:50 ق.ظ.

من تو را به سمت اهم اهمم…..

… ملپی چیکار کرده؟!

قصد فرار دارم. کمد؟ زیر تخت؟پشت کولر؟ آویزون از لبه پنجره؟ پشت یخچال؟ توی کابینت؟ زیر پله؟ تو پنجره کنار توالت؟لای لباسای بابا؟ زیر میز تو اتاق مهمونی؟پشت پرده؟ ایی کرده؟! تو کوچه؟ خونه همساده؟ پشت بون؟رو خرپشته؟تو حیاط پشت درخ گردو؟ پشت در زرده؟ تو گلخونه مامان قناری؟لای جعبه اضافیای انباری بقال سر کوچه؟تو توالت اون کافه؟

 

::ThirtyNine:: اوت 23, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 12:43 ق.ظ.

مثل سوسکی که احساس خطر کرده . از حماقتش به جای این که در بره بیشتر میاد طرفت. این ور اونور میره و رفتاراش هیچ پیش بینی شده نیست…اگه یه م… فقط یه کم راست میگفتم خیلی بهتر بود. کم کمش این که خودم راضی بودم… از خودم. و این هیچ بد نیست.

Requiem for my friend_Track 12_ Love!!

بسیار عالیه.

پی نبشت: موسیی و موقعیت کاملا بی ربطن نسبت به هم.

 

::سی وهش تا گل قالی خلاصه!:: اوت 18, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 10:49 ب.ظ.

خلوتیش هیچی، خیلی خصوصی و رفاقتی شده. شاید فردا پس فردا یه قالیم پهن کردم این وسط که همه ولو شیم راحت* باشیم. والا به قران! انقددوس دارم!

*:نه ازون «راحت» های ژیلت البته.

پ. ن: حالا چی بازی کنیم دور همی ؟حیف این رفیق پایه بازی مام که نیس!

پ. ن 2: چیزخوبیهاینمسابقه.

 

:: ThirtySmileven:: اوت 16, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 12:17 ب.ظ.

من لال نیستم آقا.

فقط گاهی یادم میرود سوال هایم را در دلم نپرسم و لبخند هایم را روی صورتم بزنم.

 

::ThirtySixSameDays:: اوت 9, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 9:33 ب.ظ.

خسته ام. خیلی. از روزهای قالب زده ، مثل آجر های شکل هم. می خواهم یک جا آرام باشم.

*****

روبرویش ایستاده ام و آرام دستهایش را از هم باز میکنم که: بغلم کن!

نمیفهمد. کمد هیچ وقت نمیفهمد که وقتی من را بغل میکند توی تاریکی اش روحم میخوابد که خستگی اش در رود.بزرگم. جا نمیشوم اما هنوز به کمد امید دارم.

از صبح روی روحم کار کرده ام که موقع منت کشی از کمد ،مغرور نباشد.

حالا نگاه کن! کمد ما را نمیپذیرد و روحم قهر کرد و دود شد به هوا. حالا نه روح دارم نه جا. دستهایم از شانه آویزان میشود و توی اتاق خودم برمیگردم_ کمد اتاقم نه… کوچکست_ صندلی را برانداز میکنم.

*****

حالا منم و صندلی.نه روح مغروری هست و نه هیچ کمد لجبازی.

از صندلی قول میگیرم که از زیرم در نرود. بهش میگیم که :سنی از تو گذشته و این شوخی مال جوانتر هاست. خیلی با من دوست نیست اما قبول میکند.

روی صندلی نشسته ام و سرم به بالا سقف را برانداز میکنم. میخاهم مثل آدمهایی باشم که روحشان توی تنشان آرام شده اما من که ندارم.روحم ازین اتاق به آن اتاق میرود. به اتاق من که میرسد گیر میکند به چراغ .اما بس که یکدنده است به رویش نمیآورد که سرگردان شده.

مغزم تیر و کمان بازیش گرفته و هر چند ثانیه یکبار یک تیر به سمت شقیقه ام پرتاب میکند. به صندلی تکیه تر که میدهم ، از پشت عقب میروم و در میانه راه زمین خودم را میگیرم تا نیفتم. صندلی ازم خسته شده بود و پایه عقبش را در داد که من را دک کند.

*****

روح و چراغ دارند با هم دعوا میکنند که کدامیک باید از سر راه آن یکی کنار بروند.

*****

تخت که حتی نگاهم نمیکند که به فکر پیشنهادی بیفتم.مانده گلیم. خیلی پیر تست و مهربان. من را دوست دارد که توی اتاق آوردمش. که با این همه پیریش دوستش دارم.نگاهش که میکنم با یکی دو نقشش چشمک میزند.

اولش رویش مینشینم. بعد آرام آرام دراز میشوم، دراز تر از خودش، و با دستهای زیر گوش چشمهایم را میبندم. روز که به ته رسید جایم پیدا شد.

*****

صبح موقع بیداری روحم را دیدم که کنارم دراز است مثل من. نوازشش که کردم از سر انگشتانم تو آمد.

 

::Condolencefive:: اوت 7, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 3:01 ب.ظ.

خواستم داد بزنم بگم : خب من هم یه برادرت! رو منم حساب کن…

که دیدم اهمیتی نداره. کسی نمییفهمه «من هم یه برادرت» از دهن یک زن شنیدن هیچ طنز نیست. چون حالا وقت خندیدن نیست.

باز هم مثل همیشه عقب ایستادم. و بعد هم رفتم.

تو دلم موند اما: مث بقیه که میگن برادرن، رو من هم میشد حساب کرد.