Melpomene

TheFirstGodessWhoWantedToBeACafettiera!!

::Thirty3SweetDreams:: ژوئیه 29, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 11:34 ب.ظ.

منجمد میشوم

وقتی رویاهای شیرین دوست نداشتنی میایند.

واقعا میخواهی من را با تحقیر تنبیه کنی؟

پی نبشت: امشب یکی نابالغش را میخواهم.

Advertisements
 

::ThirtyTwoStars:: ژوئیه 27, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 10:55 ق.ظ.

شب خوابش می آید و ستاره ها منتظر اجازه رفتنند.

وقتِ به این زودی من و انگشتانم نشسته ایم و روزهای گذشته از دنیای کوچکمان را میشماریم. دنیایی که در آن معجزه مثل نقل و نبات رخ میداد و سرخی پیراهن روحم خداوند را حتی شگفت زده میکرد. روزهایی که فقط یک چیز برای شادی و لذت بس بود: زندگی.

کودکی شیرین روحم ، که از هر لحظه از زیستنش به اندازه معجزه هایش لذت میبردم.

بعد از غروب شب، زندگی دوباره با زنگ بیقرار ساعت آغاز میشود و میرود.

میرود به جایی که لذت را هیچ وقت مثل حلوا پخش نمیکنند.


شاید یک روز شال و کلاه کردیم و رفتیم به دنبال آن دنیای تیره بارانی ، که هر رعد و برقش نشان زندگی روشن و پر سروصدای من بود.

 

::Cat Stevensiyo yek!:: ژوئیه 24, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 2:49 ق.ظ.

SaD Lisa-Cat Stevens

این خدایان راستشو بخاین عصبانیتشونم شکل عصبانیت مردای ترک متعصصب تخیلی میمونه!

خلاصه تراژدی میکنم اون کسی رو که این آهنگو گوش نکنه.

بخاطر خودتون میگم خب ینی!

اگه دارینشم یه بار دیگه الان گوشش کنین خب!

با تشکر:

ملپیِ محبت انگیز ِمحترم ِآروم ِگوشه گیرِ پر از لبخند ملاحت بار ِلطفا!!!!

 

::ThirtyPies:: ژوئیه 18, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 11:22 ب.ظ.

امروز هم اونجور روزی بود که همیشه هست.

****

با دستهای سفیدتان راهنماییم میکنید به صندلی.

صندلی که قبلا کنار رفته بود آماده سنگینی ام میشود.صندلی شما منتظرتان نبوده اما. هنوز نصفش زیر میز است و آماده نیست.

میز تمیز است و دست نخورده.آنقدر، که عکستان را رویش میبینم و به هیچان می افتم .دستم را روی میز جلوی چشمهای شما جاسازی میکنم و روی صندلی تکان میخورم. تکان میخورم چون مضطربم. اما شما نمیفهمید. گاهی شما هیچ چیز نمیفهمید.

پیشخدمت که آمد، من میگویم چای، سر پایینتان را که میبینم میگویم دو تا چای.پای سیب هم که قرار است، میخوریم.

وقتی از طعمش میپرسد با اشتها میگویم وانیل.

_ وانیل نداریم. آناناس، پرتقال_من خودم دوتا پر آبدارش را دارم_ موز توت ،فرنگی_ دلم به هم میخورد_ شاتوت، لیمو، ساده…

_چرا وانیل ندارید؟

_تمام شده.

_لیمو.

_من ساده.

شما هم به صدا درآمدید . بالاخره بعد از «من ساده» نطقتان باز میشود . البته من به بی اخلاقیتان عادت دارم . میدانم طول میکشد تا حرف بزنید. اما حالا که شروع کردید، باز مثل همیشه تکه های زندگیتان را جلوی من میچینید تا پازل بسازم.

اشتیاق هم که دارم، میسازم. از تکه های بار پیش که دیدمتان بر میدارم و بالای یکی از تکه های امروزی میگذارم . قهوه تلخ، چای پررنگ، نور کم و صندلی کوتاه…

دوست نداشته هاتان را ته میچینم:شکلات، چای بی مزه ، آدم خنگ، کفش کثیف…نیم نگاهی که به کفش هایم میکنم را به رویتان نمیآورید.

یک شمای نصفه دارم در خودم. هر شب تکه های مانده را بغل کامل تر ها میگذارم، از دور نگاه میکنم، لبخند میزنم، ستایش هم میکنم.

اما توی خواب به جای شما شکلات تلخ به سراغم میآید.

امروز هم حرف میزنید .اما گویا قرار است بویی که ازشان میآید را شب موقع حلاجی بفهم. که شما فرق دارید. که نمیتوانید.

من همیشه ساکتم. حتی اگر حالا فهمیده بودم هم باز ساکت بودم.

البته گاهی حرف هم میزنم، یکی دو کلمه ای،و شکتان از بین میرود که من لالم. گاهی سورپرایزتان هم میکنم و اظهار نظری تحویلتان میدهم.

چشم های پرتقالیتان به پشت من دوخته است، گاهی به بغل ، گاهی هم به انگشتهاتان.

حتی به میز هم خیره میشوید.ایمان دارم به فکر عکس گیر کرده من زیر لیوان چای نیستید. شما برای خودتان حرف میزنید. من برای خودم میسازم، اما ما با هم هستیم. حتی فرا تر از مکان. من توی مشت شما هستم و شما توی ذهن من کاشته شدید.

****

برگها که روی درخت ثابت میشوند،شروع میکنند به تیره تر شدن. بهار ها سبز کمرنگ ترند تابستان پررنگ میشوند. همه فکر میکنند بهار سبز ترین است.اما تابستان همه چیز به انتهای رنگ میرسد:برگها، آسمان، خورشید، خاطره ها.

آمده ام چای بخورم با پای سیب.

نمیآیند سفارشم را بگیرند. نگاهشان که میکنم ، آرام و لبخند زنان میآید و بلغور میکند که منتظر میمانید یا سفارش میدهید؟

منتظر که هستم.

_ سفارش میدهم.

 

::Luv Ya Dad:: ژوئیه 15, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 8:30 ب.ظ.

اجنبیای بی دین و ایمون!

نامسلمونای پدر نفهم!

روز پدرو تعطیل نمیکنن این سفارتا! اونوخ مام باید بریم کلاس!

پی نبشت: یاد اونوخت مدرسه ها افتیدم که فقط منطقه یک واس برف تعطیل میشد. بد ما میخاستیم سر به تن بچه لوسای بالا شهر نباشه. به قران!

پی نبشت 2:بابا بابا بابا. همه روزا واسه تو باشه. یه روز که چیزی نیس.

 

::TwentyEYEeght:: ژوئیه 11, 2008

Filed under: خارج از محدوده — Melpomene. @ 11:54 ق.ظ.

چشمهایتان را قاب میکنم،برای نگاه نکردن هاتان.

و چشمهایم را توی گنجه»هیچ وقت» پنهان میکنید. برای نگاه های خیره ام.

من دوستشان دارم ،چشمهایتان را میگویم،پس چرا مخفییشان کنم؟

حتی هیچ نگفتم وقتی چشمهای پرتقالیتان رویاهایم را غصب کردند.

من با یا بدون شما به طرز شگفت انگیزی خوشبختم.حتی وقتی به معشوقهای جدی ترم میرسم(مثلا طبیعت) شما کاملا از جلوی چشمانم محو میشوید.

اما رویاهایم چیز دیگریند. چیزی شخصی، که شما با اعتماد به نفس کاذب همیشگیتان به گوشه های مخفیش هم راه یافتید.

این کارتان بی نزاکتیست یا هرچیز دیگر، من دوستش دارم.

 

::TwentyYouven:: ژوئیه 7, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 4:23 ب.ظ.

صبح ها دست از پا دراز تر از خواب بیدار میشوم:

دیشب هم در خوابم نبودید.