Melpomene

TheFirstGodessWhoWantedToBeACafettiera!!

ژوئن 25, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 9:21 ب.ظ.

دوباره سرپا که ایستادم، توی چشمهای ستاره ها نگاه میکنم.نفسم را محکم بیرون میدهم و با شانه های راست راه میروم.

از کنار شما رد میشوم، بی آنکه نگاهتان کنم.

و زمین هم با من شروع به راه رفتن میکند.

من و زمین با هم آرام آرام دور میشویم.راه میرویم، گهگاه به رهگذر ها هم میخندیم . اما شب ، پس از زمین لرزه ای که حاصل لرزیدن قلب زمین است، ماه را عقدش میکنم. به جای دوری میرویم. جایی که وقتی بگویم «شما» منظورم فقط ماه و زمین باشد. میخاهم به جز طبیعت نه چیزی داشته باشم و نه به چیزی فکر کنم.

میخواهم بقیه زندگیم را مادر خانده ستم کش شوم. شاید پیرتر که شدم، یادم که برود، بخت و اقبال را لعنت کنم که مرا تارک دنیا کرد!

نمیدانم. شاید روز بعدی که بدنیا آمدم، روز شانس هایم باشد.

Advertisements
 

5 Responses to “”

  1. اینجا خیلی عوض شده ملپ، سبک عوض کردی، اینجوری هم خیلی خوبه…

  2. شهاب Says:

    نمی دانم اما شاید این بخت همیشه این طور بوده
    همیشه این طور باشد

  3. شهاب Says:

    زمان همه چیز را در خود حل می کند و ما را
    این خاصیت اش است خوب و بد این است کلاً
    حق با شماس


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s