Melpomene

TheFirstGodessWhoWantedToBeACafettiera!!

::TwenTy 5iVe:: ژوئن 30, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 7:29 ق.ظ.

زندگیم حالا ها پر است از «هیچی» های رنگی رنگی و پولکی و «بی اتفاقی» های ارغوانی.

 

ژوئن 25, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 9:21 ب.ظ.

دوباره سرپا که ایستادم، توی چشمهای ستاره ها نگاه میکنم.نفسم را محکم بیرون میدهم و با شانه های راست راه میروم.

از کنار شما رد میشوم، بی آنکه نگاهتان کنم.

و زمین هم با من شروع به راه رفتن میکند.

من و زمین با هم آرام آرام دور میشویم.راه میرویم، گهگاه به رهگذر ها هم میخندیم . اما شب ، پس از زمین لرزه ای که حاصل لرزیدن قلب زمین است، ماه را عقدش میکنم. به جای دوری میرویم. جایی که وقتی بگویم «شما» منظورم فقط ماه و زمین باشد. میخاهم به جز طبیعت نه چیزی داشته باشم و نه به چیزی فکر کنم.

میخواهم بقیه زندگیم را مادر خانده ستم کش شوم. شاید پیرتر که شدم، یادم که برود، بخت و اقبال را لعنت کنم که مرا تارک دنیا کرد!

نمیدانم. شاید روز بعدی که بدنیا آمدم، روز شانس هایم باشد.

 

::TwentySepehr:: ژوئن 22, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 3:51 ب.ظ.

فقط خاسته بودم توی یکی از نیمه های تیر زندگی اش، موقع فوت کردن شمع نگاهش کنم.

میخاستم با هم انگشتهای اشاره دست چپمان را توی خامه کیکش کنیم. جشن بگیریم توی مهد… که 5 سال است خدا شاهکارش را به دنیا فرستاده.

دلم یه عکس میخاست که در آن با همه دندانهای شیریش بخندد.

14 روز بیشتر نمانده بود.

میخاستم فقط یکی از نیمه های تیر زندگیم را با سپهری باشم که فکرش به اندازه اسمش فراخ و گشاد است.

یک سال صبر کرده بودم.

باختم. این نیمه تیر را هم باختم.

 

:: من بزرگ شدم، اما هنوز هم «میفهمم»:: ژوئن 18, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 8:55 ب.ظ.

همین 5 سال پیش مگر نبود؟

تو که آمدی، همسن بودیم. هردو رشد نکرده بودیم .آنقدر که تو حتی اعضای بدنت هم کامل نبود.

ما بزرگ شدیم اما تو خیلی زودتر.حالا که گاهی می آیی من را «دخترم» خطاب میکنی و نرم و ظریف میخندی. پوستت هنوز مثل پنبه مانده و سرت میدرخشد با موهایی که هیچ وقت قرار نیست در بیایند. و خاطراتمان شفاف توی سرت پر میزنند.

یادت میآید با هم انار مینوشیدیم؟

یادت هست وقتی بالهایت در آمد چقدر جشن گرفتیم؟

تو خیلی خیلی بزرگ شدی… حالا من باید سرم را بالا بگیرم تا نگاهت کنم . توی تختم هم دیگر جا نمیشوی.چه اهمیت دارد اما؟

حتی همین حالا هم نه میبینند نه میفهمند .اما خب! یادت که هست… ما از اولش هم از کسی انتظاری نداشتیم.

 

::TwentyOne:: ژوئن 14, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 6:24 ق.ظ.

دیشب آمده بودید خانه ما.

اگر بیدار نمیشدم، فردا شب هم میامدید؟

 

::Twentysen:: ژوئن 13, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 4:12 ب.ظ.

خب محسن پَر.

تازه هژیر هم پر. شارژ نمیشه و تو کماست.

و برای گوش کردن همچنان همین آی ریممبر جواب میدهد.

Damien Rice_ I remember

 

::NineteenthFriend:: ژوئن 12, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 12:17 ق.ظ.

سه شنبه شب ها که مادرم با سماجت محو تلویزیون شده، سعی میکنم با در بسته توی اتاق بمانم که چشمم به چشم بازیگرهای این سریال نیفتد .

بیربط: همیشه به کلمه دوست «یابی» میخندیدم.حالا که فقط نیم هفته وخت دارم توی کلاس دوست پیدا کنم ،کاملا میفهمم که مریضم. اصن نمیشه! مثلا چی بگم؟ برم بگم سلام؟ یا مثلا بگم خانوم شمارتو بگو ؟ یا سر صحبتو وا کنم مثلا؟ یا لبخند بزنم به اون آقاهه؟ همیشه یافته میشدم نه این که می یافتم! اما گویا اینجا کسی قصد نداره منو بیابه.مشکلم بلد نبودنه ها!