Melpomene

TheFirstGodessWhoWantedToBeACafettiera!!

::CiaoFourteen:: مه 30, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 11:00 ب.ظ.

هوراا. خوشحالــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم!

Advertisements
 

::Thirteenth:personal advices:: مه 28, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 6:18 ب.ظ.
Tags:

یه چن تا نصیحتت میکنم خاهرانه:

عاشق دو جور آدم نشو: نفهم و نادون.

به چن دسته آدم اصلا رو نده: پسر نابالغ و دربون در شرقی دانشگاه.

وختی یکی با خنده ازت پرسید : مگه تو اصن دوست صمیمی هم داری، سعی نکن توجیهش کنی. چون توجیه نداری که کنی.

از یه چیز مهم بپرهیز: همرنگ هر جماعتی بودن.

همیشه تو playerت یه چن تا نازگل من و خوشگلی دلبری و نیلوفر داشته باش تا وختی به یه جای شهر میرسی که ازش خاطره داری ، موسیقیت باعث نشه باد کنی از حسرت و اینا.

دفتراتو رو تخم چشت نگه دار که گمشون نکنی و مجبور شی دم در هر سولاخ دانشگاه برگه عز و جز و التماس بزنی که یارو دفتر شتریتو رو کنه.

سعی کن در طول تاریخ تحصیلت حتما با بچه ها یه برنامه آبدوغخیار خوری تو کارگاه چوب را بندازین که خوب چیزیه.

و از مهم ترین موهبات الهی استفاده بهینه کن: تنهایی و سکوت.

و یه چیز دیگه: این رو گوش کن!Elegy OF The Uprooting vol 2.Eleni Karaindrou

 

::twelve:: مه 25, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 7:09 ق.ظ.

من اسم داشتم. خوب هم بود.

 

یک سال و سیزده روز است که. مه 23, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 12:08 ق.ظ.

دو قطره روی میز شیشه ای سرد.یکی اینجا و دومی هم کمی آنطرف تر. درست اندازه فاصله دوتا چشم.

پی نبشت: حماقت چیزیه که ازش بیزارم و تنها حس واقعییه که دارم الان اما.
 

::TendaD:: مه 19, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 9:13 ق.ظ.

توت های سیاه بالاترند. خیلی بالاتر از کال ها.

داد میزند:» آبجی آبجی…» به او که میرسد، ایستاده زیر درخت توت سیاه و به خیلی بالاتر ها نگاه میکند.

تو با یک پاکت پر از توت سفید شیرین از بالای خیابان آرام آرام می آیی.

پسر به خواهرش نگاه میکند . بعد روی جدول چندین بار میپرد و فقط سعی میکند که سیاه ها را پچیند. شاید نگاهش از لای این همه برگ به آنها برسد، اما دستش به بیش از کال ها نمیرسد.

دختر بچه داد میزند:»اون سیاهه؟ … من ازون سیاهاشو دوس دارم». و برادرش را که نگاه میکند میفهمد چیزی نگرفته ؛ هیچ نمیگوید و دوباره دنبال هم میدوند.

تو، مرد پنجاه و هفت ساله ای هستی که خیال خوشحالی دختر بچه هشت ساله  وادارت میکند با همان پای ناقصت روی جدول بپری و یکدانه، فقط یکی توت سیاه بچیینی .بعد دست من بدهی و من تا کوچه بعدی دنبال دختر و برادرش بدوم.

 

::Nine:: مه 16, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 8:50 ق.ظ.

گلنار! وقتی تو را بو میکنم یاد شب های سرخ پاییز می افتم.

-امروز باز هم برایم میچینید؟

 

::8ght:: مه 13, 2008

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 7:26 ب.ظ.

گویی طبیعتم این است که همیشه فقط کوتاهی دقایق را میفهمم… از هر اتفاق خوبی فقط کوتاهیش را میگذارم جا بماند. دستهای بیچاره ! بگذارید انگشت هاتان با خیال راحت با هم بجنگند و بر هم بسایند. چه اتفاق دیگری این طور شما را برآشفته کند؟چشمها که پرکاریشان را به رخم میکشند. حافظه ام که همیشه مثل سایه میگریخت، حالا تنها چیزیست که همراهیم میکند.

بختک این شب ها کس دیگری را پیدا نمیکند که با علمی ترین دلایل رویش خراب شود.

و در نظر کابوس ،من حالا بهترین طعمه ام.