Melpomene

TheFirstGodessWhoWantedToBeACafettiera!!

فوریه 27, 2015

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 1:14 ق.ظ.

عكسشو ورداشتم از بالاي آينه. اولين عكسي رو گذاشتم كه در زندگيم ازم گرفتن. حالا ميذارم اينجا ببينين بعدن. 
بعد مثل هميشه نشستم رقيبو با خيال راحت مجسم كردم. 

گريه نكردم. براي سالهاي تلف شده كه هيچي، براي  خستگيمم حتا دلم نسوخت. نشستم فككردم فردا رو با كي باشم. 

 

ژوئن 4, 2014

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 1:52 ق.ظ.

یه روزی میاد، حتمن، که صبح از خواب بیدار شم و خودم رو به یه حمام آفتاب تو آشپزخونه ی بزرگ و یک لیوان چای با کیک مهمون کنم. روزی که همه ی آردای تو خونه خیلی زود کیک بشن، سیبا کنار تخته  کار صف بکشن تا خورد بشن. رنگا زود به زود تموم بشن، و فر بزرگ و قشنگم هی بچه به دنیا بیاره. روزی که هیچ شکلات تخته ای ای تاریخ مصرفش نگذره و هیچ بیکینگ پودری بیخاصیت نشه.
وقتی که بلخره بتونم حماقت رو «اِکس » م خطاب کنم.
بله میاد؛ اون روز حتمن میاد.

 

ژانویه 4, 2014

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 11:34 ب.ظ.

حلاجی م میکنی اقلن تعریف هم بکن.
منِ ان هم زن خوش بر و رویی بودم سابق بر این، وقتی دور بودم؛ تو یادت نیست.

 

شب برفی هر خری عاشق و شاعر می شود ژانویه 2, 2014

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 12:58 ق.ظ.

خوب میشد مینشستیم کنار پنجره، همانی که همیشه پرده اش به راه است، کنار میزدیم پرده را، حیاط کوچکشان را تماشا میکردیم.
اگر چراغ بود که چه بهتر، دانه های برف را زیر نور تماشا میکردیم . دستم را هم میگرفت، یا مثلن تکیه ام به پاهایش بود، قول میدادم به انگشت هایش نخندم.
همانجا اگر میشد، آرزوهایمان را میگفتیم، دور، جدا از هم، هر طور، اما از آرزوهایمان حرف میزدیم. بعد او نمیخوابید. تا ابد از من زودتر نمیخوابید.
پتوی خاکستریِ بی کارش را که همیشه از دسته ی مبل آویزان شده زیرمان می انداختیم که سرد نشود. بعد یک لحظه، چند لحظه، چند دقیقه یا شاید برای یک ساعت هم که شده آرامش راتجربه میکردیم. آزاد، رها، مطمئن و آرام کنار هم زندگی میکردیم.
دلم میخواست امشب آسمان قرمز را تنها تنها ستایش نکنم.

 

:: :: سپتامبر 2, 2013

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 7:51 ب.ظ.

«از تهی سرشار»
افقی، خیره به روبرو
سقف گاهی نزدیک میشود.
از تنها چه انتظاری؟
بی مستی هم میشود در این دنیا نبود.

دیوار، دیوار.
حصار،
برج و بارو
«از تهی سرشار»،
افقی خیره به روبرو
ابرهای گذران کاش بدانم بعد از این کجا میروند.نه این که منتظر باشم، فقط مثل همیشه کم طاقتم.

میله ، قفس.
تنگ و بی قواره.
به زیر هم که نگاه میکنی
میله.
این زندان هم چند صباحی، چند سالی،
بلاخره میگذرد.

پیر، خمیده، بیمار.
تنها، تنها.
آخ از این حصار.

 

ابزار لازم عشقبازی دماغگیر چشمبندو یه جفت پنبه. ژوئن 16, 2013

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 8:37 ب.ظ.

ابزار لازم عشقبازی
دماغگیر
چشمبند
و یه جفت پنبه

. اگرم با گایش خاطره مشکل ندارین که همینطو بدون  اینا لخت لخت برین. به من چه

 

عنوان ( دلبخاهی) آوریل 1, 2013

Filed under: Uncategorized — Melpomene. @ 4:29 ب.ظ.

نقش من را در زندگی تو مردگی نوشته اند. 

ماههاست مرده بازی میکنم.