::TheDayAfterTodayIsJustAnotherDay::
جولای 5, 2009
پایان هر چقدرم که داره طرفم میاد، بازم دوره. از اون دورتر آغازه.
پییییر.
::NinT1::
ژوئن 30, 2009
غذای امروز: نوستالژی
این غذا خیلی خیلی مقویه و برای خراب کردن روح و از دوباره ساختنش مفیده. هر آشپزی این غذا رو متناسب با خاطرات و ذائقه روحش می سازه. به هر حال این دستور برای بیست وو یک ساله های در آستانه بیستو دو سالگی مناسبه.
مواد لازم:
دست نوشته…………………….چند ورق(انقدری که نوستالژی به دست نچسبه)
قهوه…………………………..قهوه رو برای عطرش استفاده میکنیم که همیشه عمیق ترین خاطرات رو زنده میکنه.
لیمو ترش سبز…………………لیمو چاشنی مناسبی برای این غذاست(برای یاد آوری تابستان بیشتر استفاده میشه)
چای ………………………….خب هر غذایی باید یه چیز تلخ هم داشته باشه
عکس های قدیمی………………از عزیز ترین کسانتون
کاست شهر قصه……………….جزو مواد شخصیه
موسیقی………………………. در واقع چاشنی اصلی این غذاست. بدون موسیقی نوستالژی هیچ طعم و مزه ای نداره
بیسکوییت دیجستیو و انار خشک.. برای یادآوری دوران ودرسه(در صورت تمایل)
کتاب…………………………. چی بیشتر از کتاب یادآور عشقه؟
دستور پخت:
خب این دیگه کاملا سلیقه ایه.میتونید همه رو روی هم بریزید و به هم بزنید(فک نکنید که این روش خیلی مناسبه اما برای آشپزهای بی حوصله کاملا جواب میده ). یا می تونید عکسس های قدیمی رو لای دستنوشته ها بپیچید(قایم کنید) و موسقی محبوب رو هم پلی کنید . در حال مرور کردن دستنوشته ها برای این که گرسنه نمونید میتونید چند تا دیجستیوهم دم دستتون بذارین.کتاب های مربوطه رو روی هم بچینید و هر از گاهی صفحه های آشنا رو از نظر رد کنید.انار های خشک رو روی طاقچه جلوی چشم بذازین تا هر از گاهی ناخودآگاهم که شده چشمتون بهشون بیفته.برای بهتر ور اومدن نوستالژی همین نزدیکی ها قهوه رو دم کنید تا بوش مشامتونو پر کنه.
چای. چای تلخ بنوشید. برای مزه دار کردن چای میتونید از لیمو استفاده کنید به این صورت که اول توی چای بچکونیدش بعد تو همون لیوان توی چای با پوست بخیسونیدش . در نهایت عکس های قدیمی رو از لای دستنوته ها در بیارید(پیدا کنید) و لبخند بزنید. لبخخخخخند بزنید.
*نکته. ظرف سرو نوستالژی کاسه سر شماست.
ببخند بزنید! شما در مقابل ژرف ترین سوراخ های ذهنتان قرار دارید.
نوش جان.
::Sad But True!::
ژوئن 24, 2009
آه. خیلی سخت بود که بلاخره قبول کنم. هر کسی خب برای خودش ارزش قائله. برا تفکرش برا رفتاراش. اما من شجاعانه پذیرفتم که احمقم. بدون درد و خونریزی هم پذیرفتم. بلاخره که چی؟ تا کی میخاستم چیزایی رو نشون بدم که وجود ندارن. تا کی باید ادا در می آوردم. این طوری خودمم تکلیفم مشخص تره. حساب الکی وا نمیکنم رو خودم که فدا پس فرداش توش بمونم.
گرچه با این حساب سرانگششتی هم که کردم دیدم نات انلی من ،بلکه خیلیای دیگه هم احمقن. فقط قبول ندارن. فقط میترسن باور کنن.
شکت نیست باورکنین. آرامش پس از طوفانه بیشتر!کمِ کم دردش ازین کمتره که به توقعاتت نرسی. اگه همه احمقا قبول کنن که احمقن، به نظرم واسه حساب کردن اونا که احمق نیستن ماشین حساب اینا که هیچی، یه چرتکه با سه تا میله کفایت کنه.
پی. اس: هیچ کار نمیتونم کنم برا اینا که میرن و بر نمیگردن. بدرد چی میخورم من کلا؟
::EighT Mine!::
ژوئن 13, 2009
گفته هایت مثل رود می شوید. یا مثل رود می آورد.
نمیدانم.
چیزی را میزاید که زندگی دارد وسکون.که رخوت دارد و شگفتی. که سکوتست و زمزمه. که مهتابست در دشت.
وقتی میگویی،قلبم می ایستد؛ میچشد و باز زندگی را از سر میگیرد. خیالم پرواز میکند. در و دیوار خلاق رویا میشوند و دستم از خاب کوتاه میماند. تا تو بگویی، سینه ام از درد سکسکه میکند و پوستم به گریه می افتد.
کلماتت دختران آزادیند که تنها کارشان در دنیا نوازش است.
نمیدانم. چیست در حرفهایت که چنین آرامش میکارد، معجزه می بارد و شگفتی درو میکند.
راز در چشم های پرتقالیت از نگاه ها گم میشود و در کلماتت رسوای خاص و عام میشود.
و من نمیدانم که بین این همه ، همه ام یا یکی.بگیرم یا رها کنم. بمانم یا عبور کنم.
نمیدانم شکارچیم ، شکارم یا باد موافق. بادی که رود را براند…
نمیدانم.
::!(8G8)!::
ژوئن 7, 2009
خودآزار هستم. اما نه اونقد که خوشبختی رو از پشت شیشه تماشا کنم.
::محل ما چهار گوش است. بود::
می 22, 2009
جمعه ظهر است .در خانه بغلی زیر پای همسایه میلرزد و در خانه ما ،قلب من.خانه مومن زاده را هم خراب میکنند.
جمعه ظهر است.خیابان فرهنگ را با در های چند بار رنگ خورده ی جدا مانده از خانه مومن زاده بسته اند و کارگر ها از آن بالا خاک میریزند.خاک و غبار روی سرم مثل کپه های آجر خراب میشود، سست میشود، می ریزد.خانه مردد مانده.
هر کس از دکان روبرو بیرون میآید لحظه ای به خانه نگاه میکند.به حیاط کوچک بی سبزه اش.به ایوان های پله پله اش که شاید چهل سال پیش مادربزرگ من هم آنجا سبزی پاک کرده. اما من خیره ام به دیوار دوار طبقه سوم که بلاتکلیف مانده بین بودن و نبودن.
کارگران مشغول کارند.
پنج شنبه بعد از ظهرست و از خیابان تخت طاووس به جاده قدیم شمیران میرسم. روبرویم باید ساختمان خانه قصاب محل باشد.پیرمرد بی حیا باید با نیم تنه برهنه اش از پنجره آویزان کوچه را دید بزند.کلمه ی “ستاره”باید رووی شیشه های دود گرفته کبابی برق بزند. چراغ روشن دکان یزدی باید شادم کند.اما کرکره حلبی دکان را کور کرده. ستاره نئون کبابی درخشان نیست و خانه قصاب دیگر حتی خانه نیست؛چه برسد که برای قصاب باشد. حتی کنج کوچه پارک ، جایی که فقط برای میز کلید سازی جا بود، توی طرحست و منتظر.بادبادک های رستوران سر کوچه پارک افراشته نیستند .ساکت، منتظر آسمان جدیدند؛خیابان پهلوی شاید.
خانه فارسیجانی هنوز سرپاست.با حیاطی که دیگر حیاط نیست، با پیاده روی کوچه همدست شده.درشان زنگ ندارد. اصلا دری ندارند.هر آنچه مانده پاغچه پر از سیمان است و راهروی باریک ورودی که از فرط لختی یخ زده.
شکر خدا مرگ عاشق خانوم فارسیجانی نشده- مثل پیرزن های دیگر محل که به صف یکی یکی از لبه دنیا افتادند.فقط نور چشم هایش رفته و جایش ندیدن آمده. فکر میکنم اگر نابینا نشده بود تا چند وقت دیگر باید نوری را تماشا میکرد که روزها به حیاط افتان و گریان خانه میافتد و کدر میشود.
ته کوچه پارک، جایی که خیابان پیر خودمان آبستن ساخنمان های بلند بلند است،شب و روز از ترس میلرزد.بیل های مکانیکی با آلت های مردانه شان زمین را شخم میزنند و”سروش “کهنسال ،فرمانبردار آرمیده.قرار است اسم فرزندش مریم باشد. ساختمان دراز ناخلفی که هیچ شبیه خاهر و برادرهای فرسوده و آرامش نیست.
بیل ها قدرتمند و حریص شخم میزنند.
تابستان ها ملالی نبود جز دانشکده پلیس که هفت های صبح با ساز و دهلش برپا میداد.افسری کم خاب بر سر دانشجو ها فریاد میکشید و ما به قد از تخت میپریدیم.
پوست زمین دانشکده را کنده اند. درخت هایش آواره شدند و دیوار های بدرنگ و کدرش از یاد رفتند.آنچه مانده خطیست از جنس سنگریزه و قیر که از وسط دانشکده کشیده شده و کج، تا آخر زندان قصر میرود و دیوار ها را میشکافد و خانه ها را به هم میریزد و خاطرات را به باد میدهد.
“فَر”.
بن بستی که زیاد هم بسته نبود. سر راهش به خیابان، فقط جوی باریکی خانه کرده بود. پای تلفن “فَر” گاهی “خَر” و “تَر” و “سَر” هم میشد و ما باید میگفتیم که فر! شکوه! جلال!
بن بست فر سالهاست که در دست تعمیر است.نو شده و آجرهایش تمیزند. سنگهایش صاف و شیسشه هایش براقند ، نه مثل شیشه های خانه ما ، مشبک.
پایدار ترینشان پلاک چهار است که هنوز قدمی از جایش تکان نخورده. سینه هایش پر است از بوی آشپزخانه مادربزرگ و آرامش اتاق خوابش.پاهایش آشپزخانه ماست و اتاق من. بزرگ منشانه بر سر ساختمان های سه طبقه دست میکشد و به 8 طبقه ها لبخند میزند.
جمعه بعد از ظهر است. از پشت بام، درخت های توت کوچه کاکوتی دست تکان میدهند و تخت طاووس دراز میشود.خیابان پلیس در میان دیوار ها محو میشود و فروشگاه بزرگ محله مان پنهان.
محل مل چهار گوش است.
بود.
::قُرقُر::
می 15, 2009
نیگا دو ساله تلاش میکنم دو تا چیزو بفهمم.
اول که چرا این جوری شدم.
دوم این که چجوری شدم!
تنها اطلاعات در دست اینه که جور ناجوری شدم.دختکه بینمک مثلا.یا مثلا زنی که میزید تا دیگران راضی باشند! یا حتی: کسی که همیشه ناراضیه
از خودش.
کلا بیماری پیری در ارتباط من با خودم برم فائق آمده . یکیم جوان مونده و اون یکی خانه سالمندانه.
::8T5::
می 5, 2009
آمدن و رفتن شما را در زندگیم تماشا میکنم. میدانید مثل چیست؟
تا به حال به دستهاتان وقت نوشتن نگاه کرده اید؟ نه به نوشته بلکه فقط به دستهاتان که حرکت میکنند.موزون.
وقتی به دستهاتان نگه کنید، دندانه ها اضافی میشوند و خط کرسی آرام آرام میمیرد…اما مهم نیست، بلکه کشف بزرگیست.
نگاه کردن به شما و رفتارتان لذت بخش است و بکر. مهم نیست چه میکنید.مهم نست کاری که میکنید در قالب های من بگنجد یا نه، مهم نزدیکی نگاهم به شماست هنگامیکه “زندگی میکنید”.
::EiT4DreamZ::
آوریل 28, 2009
یه قوطی فلزی ساخت برا آرزوهاش.
اسم خودشو نوشت با اسم اون پسره.
اسم منم نوشت با یه به علاوه با اسم این پسره.
بعد کاغذشو قلبی برید و انداخت توی قوطی آرزوهاش.
حالا هرجفتمون مثل آرزوهامون داریم زندگی میکنیم .
این آدمیه که باید بعد از 7 سال باید دوست داشتنی خطابش کرد.
پی اس:اگر آرزوی مشترکمون برا 10 سال دیگه نبود ،الان اونم داشتیم حتی!
گپ
آوریل 19, 2009
وردپرس کمی مریض شده: صفحه لاگینش تب کرده.
پس من نمیتونم وردپرس رو باز کنم و لاگین شم. پس نمیتونم دست به هیچچی بزنم. طبعا کامنت هارم نمیتونم اکسپت کنم.
نتیجه اخلاقی این که خانده میکنم کامنت ها را، آمّان که نمیتوانند دیده شوند.
همین پست کردن هارو هم صدقه سر عمو مایکروسافت ورد دارم.خلاصه این که نه که نباشم ، هستم!
با تشکر از دوستان که کامنت گذاشتن، اند دیگر دوستان که کامنت نذاشتن. فدا سرشون.
ملپیِ وا مانده
(این پست باید زود تر از پایینی پست میشد اما اشتباه کردم، دستمم جایی بن نیس. شما اون پایینی رو بالا ببینین.)
نه از سر شوخ طبعی میخندم.
لبخندم به کودکانه های خیالم است که با چشم های پرتغالیتان، ناشکیبا میرقصند.
:: EiT::
آوریل 10, 2009
آقا شما به این جوانی چرا بوی پدربزرگ مرا میدهید؟
بوی ادکلنش روی خاطراتم لک انداخته… شما بوی کت و شلوار اتو کرده اش را میدهید و کلاه حصیر تابستانیش.بوی شانه ای را میدهید که با آن صبح ها سبیلش را مرتب میکرد.
آقا! شما مرا بردید به زمانی که نمیتوانستم ساعت پدربزرگ را بخوانم چون عقربه ثانیه شمار نداشت.
تکان میخورید و عطرتان از صندلی عقب فرار میکند و به من میرسد.منی که دیگر رفته ام به آنوقت ها که پدربزرگ چهار زانو روی صندلی می نشست و روی لبه ها ضرب میگرفت و شعرهایی را میخواند که من فقط اسم زبانش را بلد بودم. شعرهایی که گربه ها را جلوی شیشه تراس جمع میکرد.
دستهایش مثل دستهای شما سفید بود و نرم. آنقدر نرم بودند که دستهایم در آنها جا می انداخت.
سر آخرین خیابان پیاده شوید و بروید. و مرا با لحظه هایی تنها بگذارید که 13 سال است که خاطره شده.
::SevenTninicher::
مارس 30, 2009
این آموزگار عاشق، بزرگ است.خیلی بزرگ… آنقدر که پس از مرگ روحش در هیچ کوزه سفالی دست سازش جا نشود. نه تابوت و نه پارچه های سفید با استفاده های خاص.. توی هیچ محدودیتی نمیگنجد.
هم دراز است و هم پهن.دراز مثل فکر و پهن مثل قلبش !
روحش مثل کودک شش ساله ایست که همین که از خرید شب عید به خانه رسیده لباس سرخ گلدار جدیدش را پوشیده و میچرخد و میچرخد.اما ناگهان یاد گل سرخ روی کفش های ورنی پشت شیشه می افتد و می ایستد. لب ورچیده لباسش را میکند و به خاب میرود.
بله روحش کاملا چنین است، شاد و غمگین و خسته ، همه با هم…و خاب شیرین ترین سوغات شب است برایش.
روز ها درس میدهد. درس هم میگیرد اما دانش آموز کودنیست.زندگی را همراه با درس هایش نمیفهمد و پس میزند. سر کلاس به این بزرگی آن عقب تر ها مینشیند و رویای پایان درس را میزاید وبزرگ میکند. روزی که زنگ سیاحت و آزادی باشد. فقط سیاحت و بازی و نه زندگی و درس هایش.
روزی که برایش بگویند: او آموزگار بزرگی بود. حالا روحش شاد است.
::NewSal::
مارس 19, 2009
یا نوروز خیلی هول بود و زود آمد، یا ما آرام دویدیم .
این نوروز برای من که مبارک نخواهد بود، اما امیدوارم برای شما دیگران باشد.
::7T7::
مارس 14, 2009
وقتی که تنها سر میکنم… وقتی که خیلی تنها سر میکنم
به ستمگری های این روزهای سرنوشتم میخندم،
که هیچ نامه ای را به تو نخواهد رساند
و هیچ خنده ات را باد پس نخواهد آورد.
وقتی که تنها گریه میکنم… وقتی که خیلی گریه میکنم،
میدانم که این اسم توست که پوستم را خنک کرده، نه فقط اشک.
و میدانم که با یا بدون تو
هرگز لحظه ها بر نخواهند گشت و لحظه بعدی از زندگیم به بیش از معجزه ای بسته نیست.
پس زندگی میکنم. و سرنوشتم را رنگ میزنم.
گاهی از آبی فردا ها یا خاکستری خاطرات
و گاهی سرخی خوشبختی را از همین لحظه های امروز میگیرم.
::7enT6::
مارس 8, 2009
دیشب خواب دیدم شکوفه دادم. سفید بودند و هیچ بویی نداشتند.حتی چرکی هم نبودند.
به خواب های ترسناک عادت دارم، فقط شانس بیاورم این شب ها دوباره لکنت نگیرم.
::Seventy5Iv::
فوریه 28, 2009
خاطرات شما از دست رفته تر از آنست که حسی را برانگیزد.فقط گاهی شب ها که سکوت ثانیه هارا به دیوار میدوزد ، چشم هاتان از پشت روزمرگی ها بیرون می آیند و خواب هایم را روشن میکنند.
.
فوریه 20, 2009
همدردی گاهی احمقانه به نظر می آید.
من مرد نیستم و از مرد بودن هیچ چیز نمیفهمم. مطلقا هیچ. اما مطمئنم تو از پسش بر می آیی.
سنگین ، طولانی، سخت ، طاقت فرسا یا هر چه، تو مردش هستی.
تسلیت.
::SevenTThrime::
فوریه 16, 2009
قبل تر ها با هم میجنگیدیم. اما حالا با موسیقی دلپذیر تاریخ با ههم میرقصیم و پیش میرویم…
من و زمان.