::StoneTheGreat!::

نوامبر 8, 2009

جالبه. همه هم باید اظهار کنن که میدونن.مثکه بقیه منو رو تر از خودم بازی میکنن.ملت هم پشت و روم این مثله رو اعلام میکنن:
خلاصه که اساتید در جریان باشین: من بی احساسم!
پی. اس:آخ آخ گویا مساله رو اشتبا نوشتم.

به نظرم دیگه باید پرده رو انداخت و واسه عروسک گردون کف مرتب زد. همه آدمای خوب اومدن و تموم شدن.همه حرفای خوب رو گفتند.
آخ آخ این عروسکه کدومه که یواشی گوشه پرده رو زده کنار داره قایمی دس تکون میده؟

همین الان یه چیز مسخره فهمیدم. که من بلد نیستم اسمایلیِ لاو تایپ کنم. گفتم سوال کنم ببینم بیماری رایجیه؟

پ.س. این آهنگ Boys مال Sabrinaهمه رو میبره زمانی که تو شیکم مامانشون بودن یا نه؟

::KidnapperG!::

اکتبر 9, 2009

به سوسک میگه موش، پس موشارو میکشه.خودش تا حالا ده تااا موش دیده!
حرف میزنه و رکاب میزنه. به اون چه که من دوچرخه ندارم که حرفاشو بشنوم.
هرچقدر عضلات دهنش با سین و شین ناآشنا، دسته ی سمعکش حتی اگر آویزون تر از گوشش، دندوناش حتی اگه کمتر از این که هست،
اما بازم شیرینه این کودک همسایه.

::V O G::

اکتبر 3, 2009

همچی حنجره خیلی خیلی طلایی نداره( البته اگه طلایی بودنش رو مرغوب بودنش اثر داشته باشه). غم خیلی خیلی خاصیم نداره که بندازه تو گلوشو باهاش دل ملتو چنگ بزنه.
اما خب چیکار کنه… تخصیر خودش نیست. یه دل داره که واسه خوندن مییییره و دیگه بر نمیگرده.

::RemnentsOfSilentLaughterz::

اکتبر 1, 2009

دیوار بلند خاطره ها صااااف صاف.
هرچقدر چنگ میزنم، ناخنام به هیچ جاش گیر نمیکنه.
نمیفهمم، کجان اون لحظه های درشتی که قسم میخوردم یکنواخت نشدنین؟

::οι ειδικές βραδιές::

سپتامبر 23, 2009

فکرشو بکن…اگه پرنس چارمینگ مراسم همسر یابیشو 30 شهریور برگزار کرده بود،سیندرلا یه ساعت اضافه تر پیشش مونده بود.

::.-.::

سپتامبر 13, 2009

ببین خاهرم! تابستون ینی که آخ جون درس تموم شد بریم سفر و شادی و تفریح.
ینی این نیس که آخ جون درس تموم شد پس بریم خودکشی با کار و فعالیت و قطع اعضا بدن به دلیل خشونت حرفه و مردن از فرط کوفتگی آخر تابستون.
عزیزم این دو تا واسه تعامل، تعادل میخان.
میخام بگم از خودمم گوش شنوا ندارم.

::IHateMakingUpTitles!::

سپتامبر 6, 2009

نیگا شاید تو بگی میتونی نسبت به توجه من بی تفاوت باشی،اما من اصلن نمیتونم نسبت به بی توجهیت، بی توجه باشم. فقط من زیر پوستی توجه میکنم!

::3 0 1::

آگوست 31, 2009

روز ها بلند بلند قدم میزنند، شب ها با نوک پنجه ازپشت روز رد میشوند.
بچه ها کم کم خسته میشوند، و من آرام آرام پیر.
این روزهای شهریور.

::Basicly102::

آگوست 28, 2009

به شدت عاشق میشم و به سرعت فارغ.
همین الان راز تکراری نبودن روزامو باهاتون در میون گذاشتم.

::CiVediamoPresto….Forse::

آگوست 22, 2009

فرودگاه و یه عالم دانشجو بعدازاین!قیافه های آشنا که 6 7 ماه همه رو هفته ای سه بار زیارت میکردی.
اعزامی های امسال رفتن و دارن میرن. اونایی که امتحان قبول نشدن خیلی دمغن. بغض و گریه و اینا. یه سال دیگه باید صبر کنن.

اونایی که قبول شدن اما نتوونستن برن…. اونان که تا کجاهاشون میسوزه. که راه واسشون واز بود جاده ش دراز بود… اما یه چیزی یه جای برنامه شون باد داده بود.
بغض و گریه و اینا.
یه سال دیگه باید صب کنم.

::!InTheForest::

آگوست 18, 2009

رطوبت روی پوست که مثل قند چسبناک، یا تاریکی توی تونل که مثل جیغ های اطراف آشنا، درست خاطرم نیست، اما یکی از همین چیزها بود که بیدارم کرد.
بوی آشنای آب رودخونه بود یا خزه های پیر روی سنگ ها، شاید دود ماشین های خیلی بزرگ آدم بر و بار بر، نمیدونم. هر چی که بود بعد وقت ها حالیم کرد که هنوز هیچ جای دنیا عیب نکرده.
رفاقت بین آدم هایی که برام ناآشنا بودن، یا خنده های پررنگشون بود.عشق های ساختگی و طبیعیشون شایدم گم شدن چشمهاشون تو دود سیگار، یادم نیس کدوم ، اما زندم کرد.

بالاتر،خاکستری آسمون با سیاهی برگا قاطی شده بود و چشمام حیرون ویرون نگاهشون میکرد.
دراز روی زمین.
بوی دود چوبا میومد که ینی وخت خاموش شدنه. یه صدایی وسط درختا که انگار دارن برا چوب سوخته ها گریه میکنن. یکی چند متر دورتر بی توجه به جمعیت خاب بلند بلند میخندید و از تو چادرا صدای خش خش میومد. بعد یه هیکل سیاه اون پشت دنبال گربه سفیده دور میزد و غذا بهش نشون میداد.
پارادوکس پولیور سفید من و زیر پیرنی سفید بغلی برام جذاب بود و به همین چیزا داشتم فک میکردم که یه چیز سیاه از آسمون از بالای بالای چشمم تا پایینش اومد و تا بیام بفهمم چی بود ،خاب بردتم.
خوش گذشت.

::ToVerySpecialFriends::

آگوست 12, 2009

احتمالا اگرم مردیم تو راه یا خرسی چیزی خوردتمون، خوبیش اینه با همیم یه جا میمیریم به بقیه آرزوهامون در دنیای غریب با هم میرسیم. خلاصه راتون اگه خورد به اون دنیا حتما به کافه مام یه سر بزنین. تو پاریس ِاون دنیاس.
اسمش قاشق ه.(به زبون خارجی البته، که من بلد نیستم)
از رو پیش بند قرمزی هامون میتونین تشخیص بدین. یا اگرم از خدایی کسی بپرسین میده آدرسشو بهتون.

::PineTEight::

آگوست 8, 2009

دوس دارم لبخند بزنم وقتی با تمام وجودم دارم میگم نوش جان .
به کسی که داره پای رو میخوره.
دوس دارم لبخند بزنم.
وقتی پای رو من ساخته باشم.

پی اس: این ازون ته های آرزومه.

ایشالا همتون بزرگ شدین بچه دار شدین اگر، هایپر ازآب دراومد اگر،قرص بهش میخوروندین تا تو مدرسه آروم بمونه اگر، عاجزانه و دلسوخته میگم، تو تابستون قرصاشو قطع نکنیین بفرستینش کلاس تابستونی. تیچر تابستونی مادر مردشونم آدمه به علی.

::IncrediblyUnable::

جولای 27, 2009

دقیقا از روزی که فکر کرد همه چیز همین طور الکی نیست و هر کاری آدم خودشو میخاد، “همه چیز” و “هر کاری” بی جنبه شدند و شروع کردند به رشد کردن و بزرگ شدن ؛و خودش روز به روز کوچکتر شد. اما خب بقیه فک میکنند که “همه چیز” و “هر کاری” ِ به این بزرگی حتما فرزندان خلفیند براش.

::ad::

جولای 22, 2009

خاستم بگم صفحه “همین” هم گاهی آپدیت میشه.

::FrEndZ::

جولای 19, 2009

دیشب به من خوش گذشت.
خوشِ بزرگی هم گذشت.
ماه ها میگذشت از آخرین باری که “خوش” گذشت.از اون خوش های شخصی در جمع. ازاونایی که همه هستن،اما بات کاری ندارن.و من آخر شب به همه گفتم که میخوامشون. چون به من “خوش” گذروندن.

::?::

جولای 9, 2009

داشتم فک میکردم اگه منم گوینده اخبار بودم، تو این اوضا بازم با همین صدای محکم و مطمئن، دروغارو از رو میخوندم؟
بازم موقع صلوات فرستادن یه محمد و آل محمد موقع ح محمد حلق خودمو جر میدادم؟
بازم وقتی که خیابونا پر از آدمای واقعی که حرف دارن برا زدن، پنجاه بار خبر آزادی دیپلماتای ایرانی از چنگ نظامیان آمریکایی رو میگفتم؟
بازم انقد با تحکم ازعوامل خارجی شورش های اخیر در تهران حرف میزدم؟
اگه من بودم همه این کارا رو میکردم؟