از صفت هایی که از خودم میشنوم و وختی میشنوم میخام بالا بیارم این «فهمیدگی» هستش. حاظرم کلا تو خیابون «هودختره ی نفهم» صدام کنن اما نگن بهم که اوه چقدر خوب میفهمی… آره تو درست فهمیدی، همیشه درست میفهمی. نمیخام این فهمیدن بیفته دمبال کونم و همیشه همراهم باشه. چون جووش سریعن منو میگیره و از اون لحظه ای که باورم شه فهمیده هستم، شرو میکنم به فهمیدگی و فهمیدن و درک کردن همه ی عالم و عادم. اصلن به من چه؟ چرا همه ی کارای تخمی بقیه رزو من میفهمم؟ چون جاشون بودم یه دور؟ چون شرایطو درک میکنم؟
خب میخام نکنم.
میخام اصن بگن بهم نفهم. اما بتونم حداقل بضی جاها با دل راحت به خودم حق بدم. حتا اگه از رو خریت و نفهمیم باشه
تو هنوو مینویسی؟؟
ماشالله.. بس که فهمیده ایی.