جمعه ظهر است .در خانه بغلی زیر پای همسایه میلرزد و در خانه ما ،قلب من.خانه مومن زاده را هم خراب میکنند.
جمعه ظهر است.خیابان فرهنگ را با در های چند بار رنگ خورده ی جدا مانده از خانه مومن زاده بسته اند و کارگر ها از آن بالا خاک میریزند.خاک و غبار روی سرم مثل کپه های آجر خراب میشود، سست میشود، می ریزد.خانه مردد مانده.
هر کس از دکان روبرو بیرون میآید لحظه ای به خانه نگاه میکند.به حیاط کوچک بی سبزه اش.به ایوان های پله پله اش که شاید چهل سال پیش مادربزرگ من هم آنجا سبزی پاک کرده. اما من خیره ام به دیوار دوار طبقه سوم که بلاتکلیف مانده بین بودن و نبودن.
کارگران مشغول کارند.

پنج شنبه بعد از ظهرست و از خیابان تخت طاووس به جاده قدیم شمیران میرسم. روبرویم باید ساختمان خانه قصاب محل باشد.پیرمرد بی حیا باید با نیم تنه برهنه اش از پنجره آویزان کوچه را دید بزند.کلمه ی “ستاره”باید رووی شیشه های دود گرفته کبابی برق بزند. چراغ روشن دکان یزدی باید شادم کند.اما کرکره حلبی دکان را کور کرده. ستاره نئون کبابی درخشان نیست و خانه قصاب دیگر حتی خانه نیست؛چه برسد که برای قصاب باشد. حتی کنج کوچه پارک ، جایی که فقط برای میز کلید سازی جا بود، توی طرحست و منتظر.بادبادک های رستوران سر کوچه پارک افراشته نیستند .ساکت، منتظر آسمان جدیدند؛خیابان پهلوی شاید.

خانه فارسیجانی هنوز سرپاست.با حیاطی که دیگر حیاط نیست، با پیاده روی کوچه همدست شده.درشان زنگ ندارد. اصلا دری ندارند.هر آنچه مانده پاغچه پر از سیمان است و راهروی باریک ورودی که از فرط لختی یخ زده.
شکر خدا مرگ عاشق خانوم فارسیجانی نشده- مثل پیرزن های دیگر محل که به صف یکی یکی از لبه دنیا افتادند.فقط نور چشم هایش رفته و جایش ندیدن آمده. فکر میکنم اگر نابینا نشده بود تا چند وقت دیگر باید نوری را تماشا میکرد که روزها به حیاط افتان و گریان خانه میافتد و کدر میشود.
ته کوچه پارک، جایی که خیابان پیر خودمان آبستن ساخنمان های بلند بلند است،شب و روز از ترس میلرزد.بیل های مکانیکی با آلت های مردانه شان زمین را شخم میزنند و”سروش “کهنسال ،فرمانبردار آرمیده.قرار است اسم فرزندش مریم باشد. ساختمان دراز ناخلفی که هیچ شبیه خاهر و برادرهای فرسوده و آرامش نیست.
بیل ها قدرتمند و حریص شخم میزنند.

تابستان ها ملالی نبود جز دانشکده پلیس که هفت های صبح با ساز و دهلش برپا میداد.افسری کم خاب بر سر دانشجو ها فریاد میکشید و ما به قد از تخت میپریدیم.
پوست زمین دانشکده را کنده اند. درخت هایش آواره شدند و دیوار های بدرنگ و کدرش از یاد رفتند.آنچه مانده خطیست از جنس سنگریزه و قیر که از وسط دانشکده کشیده شده و کج، تا آخر زندان قصر میرود و دیوار ها را میشکافد و خانه ها را به هم میریزد و خاطرات را به باد میدهد.

“فَر”.
بن بستی که زیاد هم بسته نبود. سر راهش به خیابان، فقط جوی باریکی خانه کرده بود. پای تلفن “فَر” گاهی “خَر” و “تَر” و “سَر” هم میشد و ما باید میگفتیم که فر! شکوه! جلال!
بن بست فر سالهاست که در دست تعمیر است.نو شده و آجرهایش تمیزند. سنگهایش صاف و شیسشه هایش براقند ، نه مثل شیشه های خانه ما ، مشبک.
پایدار ترینشان پلاک چهار است که هنوز قدمی از جایش تکان نخورده. سینه هایش پر است از بوی آشپزخانه مادربزرگ و آرامش اتاق خوابش.پاهایش آشپزخانه ماست و اتاق من. بزرگ منشانه بر سر ساختمان های سه طبقه دست میکشد و به 8 طبقه ها لبخند میزند.

جمعه بعد از ظهر است. از پشت بام، درخت های توت کوچه کاکوتی دست تکان میدهند و تخت طاووس دراز میشود.خیابان پلیس در میان دیوار ها محو میشود و فروشگاه بزرگ محله مان پنهان.
محل مل چهار گوش است.
بود.

4 نظر تا “::محل ما چهار گوش است. بود::”

  1. این “بود” آخر چقدر سنگینه!!

  2. hidden گفت

    اره باید یه دارِ دسته جمعی واسه همشون بسازیم ;)
    این پستتونم خیلی گیرا و جذاب بود :)

  3. Bingala گفت

    change happens
    sh*t happens as well
    change is sh*t

يك پاسخ برايش بگذاريد