::ZksTfiveSleep::
دسامبر 23, 2008
از نقطه صفر شروع کنید
اگر محور ایکس مکان باشد و ایگرگ زمان، با زاویه چهل و پنج درجه حرکت کنید و بروید و بروید.
به آخرین نقطه بی نهایت که رسیدید نفس عمیق بکشد و بپرید.
وقتی پریدید دیگر توی هوا برای همیشه خواهید ماند. برای همیشه در حال افتادن میمانید. همین طور که پایین میروید اگر توی شاخ و برگهای درخت های سر راه، فرشته ی خواب های من را دید که گیر کرده، آزادش کنید. شب های زیادیست که فرشته های آتشین خوابم را تسخیر کرده اند و خاب های بد میبینم.
نگران نشوید، صبح که بیدار شوید ، از تخت خابتان نیفتاده اید. بینهایت خاب بد نیست که از تخت بیندازتتان.
::CxtyThriend::
دسامبر 12, 2008
بله… داشتم برایت میگفتم. من و تو دور تر از آنیم که از روز های خوشیمان حرف بزنیم. دقیقا همه چیز به همان سادگی تمام میشود که تو میگویی… خیلی ساده و الکی، جوری که به نبودنشان بیشتر از بودنشان عادت کنیم.
مگر همین نوجوانیمان نبود؟! یادت که می آید… جاهلی های کودکانه مان که با دنیای بزرگتر ها درگیرمان میکرد و ما از بی خیالی انگشت وسطمان همیشه برای اتفاقات نا میمون بالا بود! یادت که هست… آرزو داشتیم 16 ساله بمانیم؟
هجده ساله شدیم و مدرسه هم دیگر نرفتیم.بعد دانشجو شدیم.بعد نوزده ساله مان شد و تو همان دانشجو ماندی و من “میس ژینوس” شدم.بعد من میس ژینوس ماندم و تو “بانو” شدی . هیچ هم دلمان برای 16 سالگی تنگ نشد و از هر دومان که پنهان نیست، به آرزویمان هم خندیدیم.
گاهی توی خیابان راه که میروم و آدم ها را نگاه میکنم ، دلم برای همه میسوزد که وسط زندگی ایستاده اندو زمان مثل گردباد دورشان میگردد ، جا به جا شان میکند اما همه با گردن های کج مطیعند.
برگهای افتاده دیگر مال بادند، نه دستهای لخت و آویزان درخت.
آه… ساعت باز هم 1 شد… دوباره آرام آرام با قدم های سنگین از چمن های زرد و سبز میگذریم و من سراغ همه چیز میروم ، جز خودم؛ و تو سراغ چیزی میروی که من اصلا نمیدانم.
نگاه کن! دهه ی سوم را ببین که هنوز نیامده پیرمان کرد.
::ZksT2Hits::
دسامبر 10, 2008
امشب یه ساز خوشبخت دیدم که صاحبش عاشقش بود.