::TwenTy 5iVe::
ژوئن 30, 2008
زندگیم حالا ها پر است از “هیچی” های رنگی رنگی و پولکی و “بی اتفاقی” های ارغوانی.
دوباره سرپا که ایستادم، توی چشمهای ستاره ها نگاه میکنم.نفسم را محکم بیرون میدهم و با شانه های راست راه میروم.
از کنار شما رد میشوم، بی آنکه نگاهتان کنم.
و زمین هم با من شروع به راه رفتن میکند.
من و زمین با هم آرام آرام دور میشویم.راه میرویم، گهگاه به رهگذر ها هم میخندیم . اما شب ، پس از زمین لرزه ای که حاصل لرزیدن قلب زمین است، ماه را عقدش میکنم. به جای دوری میرویم. جایی که وقتی بگویم “شما” منظورم فقط ماه و زمین باشد. میخاهم به جز طبیعت نه چیزی داشته باشم و نه به چیزی فکر کنم.
میخواهم بقیه زندگیم را مادر خانده ستم کش شوم. شاید پیرتر که شدم، یادم که برود، بخت و اقبال را لعنت کنم که مرا تارک دنیا کرد!
نمیدانم. شاید روز بعدی که بدنیا آمدم، روز شانس هایم باشد.
::TwentySepehr::
ژوئن 22, 2008
فقط خاسته بودم توی یکی از نیمه های تیر زندگی اش، موقع فوت کردن شمع نگاهش کنم.
میخاستم با هم انگشتهای اشاره دست چپمان را توی خامه کیکش کنیم. جشن بگیریم توی مهد… که 5 سال است خدا شاهکارش را به دنیا فرستاده.
دلم یه عکس میخاست که در آن با همه دندانهای شیریش بخندد.
14 روز بیشتر نمانده بود.
میخاستم فقط یکی از نیمه های تیر زندگیم را با سپهری باشم که فکرش به اندازه اسمش فراخ و گشاد است.
یک سال صبر کرده بودم.
باختم. این نیمه تیر را هم باختم.
:: من بزرگ شدم، اما هنوز هم “میفهمم”::
ژوئن 18, 2008
همین 5 سال پیش مگر نبود؟
تو که آمدی، همسن بودیم. هردو رشد نکرده بودیم .آنقدر که تو حتی اعضای بدنت هم کامل نبود.
ما بزرگ شدیم اما تو خیلی زودتر.حالا که گاهی می آیی من را “دخترم” خطاب میکنی و نرم و ظریف میخندی. پوستت هنوز مثل پنبه مانده و سرت میدرخشد با موهایی که هیچ وقت قرار نیست در بیایند. و خاطراتمان شفاف توی سرت پر میزنند.
یادت میآید با هم انار مینوشیدیم؟
یادت هست وقتی بالهایت در آمد چقدر جشن گرفتیم؟
تو خیلی خیلی بزرگ شدی… حالا من باید سرم را بالا بگیرم تا نگاهت کنم . توی تختم هم دیگر جا نمیشوی.چه اهمیت دارد اما؟
حتی همین حالا هم نه میبینند نه میفهمند .اما خب! یادت که هست… ما از اولش هم از کسی انتظاری نداشتیم.
::TwentyOne::
ژوئن 14, 2008
دیشب آمده بودید خانه ما.
اگر بیدار نمیشدم، فردا شب هم میامدید؟
::Twentysen::
ژوئن 13, 2008
خب محسن پَر.
تازه هژیر هم پر. شارژ نمیشه و تو کماست.
و برای گوش کردن همچنان همین آی ریممبر جواب میدهد.
::NineteenthFriend::
ژوئن 12, 2008
سه شنبه شب ها که مادرم با سماجت محو تلویزیون شده، سعی میکنم با در بسته توی اتاق بمانم که چشمم به چشم بازیگرهای این سریال نیفتد .
بیربط: همیشه به کلمه دوست “یابی” میخندیدم.حالا که فقط نیم هفته وخت دارم توی کلاس دوست پیدا کنم ،کاملا میفهمم که مریضم. اصن نمیشه! مثلا چی بگم؟ برم بگم سلام؟ یا مثلا بگم خانوم شمارتو بگو ؟ یا سر صحبتو وا کنم مثلا؟ یا لبخند بزنم به اون آقاهه؟ همیشه یافته میشدم نه این که می یافتم! اما گویا اینجا کسی قصد نداره منو بیابه.مشکلم بلد نبودنه ها!
::TheLastEighteen::
ژوئن 9, 2008
همش بیسچار ساعت؟
خب.صبح میرفتم مهد و سپهر رو با چک و لگد مجبور میکردم یه نقاشی برام کنه. بعد حتما میرفتم یه جا تا خرخره قههههوه میخوردم که عقده هام خالی باشن. تا یه جاهایی پیاده میومدم میشد 11 12.خب تو راه حتما بلند بلند آواز میخوندم . حتما. زنگ نه اما به یه سری از دوستان سمس میدادم. اگه دوسشون داشتم حتما گوشزد میکردم تا آخر عمری کم کمش یه کار جدید کرده باشم. اما به یکی از دوسسام زنگ میزدم تا واسه اوولین بار صداشو گوش کنم و بهش میگفتم چرا زنگش زدم.
حتما هاله رو میدیدم.بعدش یه موتور کرایه میکردم تا یکم بچرخونتم .
سر ظهر یه سینما میرفتم خلوت و بلن بلن میتونستم گریه کنم. گریه کردن هیچ ربطی به مردن نداره البته. اما در تاریکی و مکانی بزرگ گریه کردن کاریه که نکردم تا حالا. خب البته وسطاش حتما به دلیل وقت کم حتما حسرت هم میخوردم.
به صورت منطقی از یکی از دوستام میخاستم بیاد دنبالم و ببرتم سرکار بابا.اون هیچی نمیفهمه اما عاشق اینم که برسونتم.بعد بابا رو مجبور میکردم که با هم بریم خونه. تو راه با هم بلو دانوب میخوندیم . برا منزل شام درس میکردم و از کنار بابا تکون نمیخوردم. مگر واسه عر زدن تو اتاق. مامان قناری رو بغل میکردم.مامانو ازون بغل محکما میکردم. با هر وسیله خودمو میرسوندم به مارال و تا جا داش بغلش مییکردم. و به شوهرش یکی دو تا فش خوب میدادم. بقیه رو هم پیش بابا میموندم.
آها! اگه وختش بیشتر بود به صورت صوری و نمادین شوور میکردم. از کلمه جوان ناکام بیزارما!
پینبشت: کلا خانواده رو دوس میدارم.
پی نبشت: به شما میگم. میگم که چرا.آنالیز میکنم همه چیزه براتون.
پینبشت: الان که یه بار از سر تا ته خوندم دیدم عجب کارای بیخودی مثلا. هیچ کار جذابی نمیخام کنم زیاد.
امضا: یکی از دو بیماری که از “انتحار در حد انفجار “رنج میبرند.
پینبشت همچنان: خب در نهایت که انقدر همهچیز غیر جذاب بود، به جاش اینو گوش کنین که خوب باشه.عااااااالیه!
مرسی ویارهای مههههربون!
::MohSeventeen::
ژوئن 5, 2008
خیلی خب! تو بردی. من که سواد فهمیدن دلیل بودنتو نداشتم ، یواش یواش خلاصه خزیدی و به زور جا شدی. خوب هم جا شدی! واسه من مساله تو حل شدس… بقیش با دوستام…
پی نبشت: شک نکنید که خطاب به محسن! شما چی میگید؟
::SixteenthSense::
ژوئن 4, 2008
هر چیزی را که ندیدید حمل بر نبودنش نکنید!
نظرتان چیست که یک بار، فقط یک بار به جای اصرار بر دیدن، فقط سعی کنید که بفهمید.
یا مثلا همین قوه تخیلتان!
::FifteenthPart::
ژوئن 1, 2008
عنکبوت ها بغل گونه ام راه میروند و پروانه ها بالای سرم میپرند. و خاله پینه دوز ها روی انگشتانم..
نت های موسیقی توی گوشم باله میرقصند با لباسهای سفید و نباتی… سفید و نباتی…
بوی غذا توی دماغم تک پنجه ای راه میرود و قلقلک میگیردم.
خاطره انگشت های سفید شده تان توی مغزم مثل دود میپیچد و شکلک در میآورد. پاکیزه و مرتب اعضایتان جلوی چشمم رژه میروند. و قلبم…
قلبم؟
چه چیزی آنجا بازی درآورد خوبست؟
پی نبشت: به نظرم قلب فقط جای قیلی ویلی رفتنه . مثلا وقتایی که آدم گلوش درد میکنه و میره دکتر…