آوریل 29, 2008

دلم میخواهد پولدار باشم.
خیلی خیلی.
آنقدر که برای همه مردم شهر دئودورانت بخرم.

پی نبشت: خصوصا واسه اون دسته از دوستانی که با تاکسی زیاد سفر میکنن.

بذارید بگم. این سانسور کردن لحظه به لحظه زندگیم و بی پرده نشون دادن همه خاطرات ، ترکیبشون با هم چنان چیز گهی در میاد که گاهی فک میکنم … هی! من زندگی کردم یا خاطره؟

من دقیقا الان کجام؟

خیلیا چاله های خاطرات زندگیشون با الکل پر نمیشه.

آوریل 26, 2008

دیر که جنبیدم ،کفتره پریده بود جلد یکی دیگه شده بود بدمسب.

واسه توی خر که نفهمیدم چجوری یهو بدون شیرنی اومدی . بعد منو رو چمنا با یکعالم چوب شور و اشکای شیرین گذاشتی و رفتی.