::1::

به کافه ما خوش آمدید. البته بابا میگوید بهش بگوییم چای خانه.

کلا بابا به اسم ها خیلی حساس است. مثلا همین اسم شما! تا اسم شما را میشنود _با این که سعی دارد نشان بدهد که روشن فکرست_ ابروهایش به هم چفت میشود.

حالا هرچه باشد شما مشتری مایید. و بابا سعی میکند خجالت کشیدن های من جلوی شما را نادیده بگیرد. یا حتی خندیدن های میلیون سال یک بار شما به من، با اینکه دقش میدهد، به روی خودش نمیآورد.

من نمیتوانم جلوی چیزی را بگیرم. حتی اگر بابا را هزار برابر شما دوست داشته باشم.


ما رویای مشترکمان رو دوست داریم. شب ها وقت بیکاری گسترشش هم میدهیم. من خودم همین جا دست تنها بزرگش میکنم. میبینید که. بابا زایید ، من بزرگ میکنم. حالا چایخانه مهتاب بابا یا کافه ماه من !چه فرق دارد؟


::2:: (هفدهم تیر هشتاد و هفت)

خب. شما … بله شما که سر میز سوم نشستید، سلام… خوش آمدید. شما تنها مشتری ما نیستید اما اولین هستید. و من و بابا یه قراری با هم داریم. اولین مشتری ناشناسی که از در میاد تو همیشه مهمون ما خواهد بود. مهمون ماست، چون دوست ماست.

امیدوارم دوستای خوبی باشیم. منو رو میذارم ته میز براتون، اما خب چون ما معمولا از ایده های جدید زیاد استقبال میکنیم منو تغییر هم میکنه. اما شک نکنید دلمه محبوب من و شما همیشه اول منو خواهد بود. البته من کوفته ریزه ها که با دونه فلفل پخته شدن رو هم شدیدا پیشنهاد میکنم. و ماست خیار ما دستور ویژه داره.اولین نوشیدنی همراه غذا اینجا دوغه. اما شما هر چی بخاهید ما با کمال میل فراهم میکنیم.

پس من چن دقیقه دیگه برا گرفتن سفارش برمیگردم. اما چه پیشنهاد(چون همین چن دقیقه پیش با هم دوس شدیم). سر میز یک بنشینید. دنج اما کنار پنجره. چهار خونه های ارغوانی روی پرده به شما آرامش نمیدن؟

::3::(یازدهم مرداد هشتادو هفت)

امروز بابا خسته بود . من تنهام. مشتری هم کم است.

بابا که نیست ، پرده ها جلو مییآیند و روی قاب پنجره ها را میگیرند. بابا که نیست موسیقی بویش فرق میکند. بابا که نیست سراغش را میگیرند.

بابا که نیست..

“بابا که نیست”؟ چه جمله بیخودی اصلا!

“بابا که امروز استثنا توی کافه نیست” خیلی بهتر است… بله.

::4::(هشتم مهر هشتاد و هفت)

نمیدانم میدانید یا نه، اما نشاندن یک نفر که از سرمای بیرون آمده و لرزشش را حس میکنی ، کنار میز بغل بخاری آنقدر لذت بخش است که غذا خوراندن به یک کودک گرسنه.

هوا باب میل ما میشود این روزها. شما از بیرون میآیید ؛آن گوشه کز میکنید تا داغ شوید. چای یا قهوه فرق ندارد ، من نگاه کردن به نوشیدن شما را دوست دارم وقتی رگ و ریشه هاتان را داغ میکند.شاید هم آرزویم بر آورده شد شما را هنگام نوشتن دیدم.

میز وسط را میبینید؟ که مردی با پسر کوچکش نشسته اند ؟من شکلات های توی جیبم را آماده کرده ام برای هوس بچه ها. مداد رنگی  کاغذ هم داریم.اینجا بوی جوانی ِ زیاد گرفته . اگر یک بار دیگر مثل بار پیش قهقهه بزند ، شکلات گرم بعدی را مهمان من خواهد بود.

بابا سرش گرم جوشانده هایش است. هوا که سرد میشود بساط جوشانده هایش به راهست . گاهی پزشکی های بی ضرری هم میکند که شاید سر و ته هم ندارد. اما فرقی نمیکند وقتی دلش خوش باشد. برای بابا بی جیز گذاشته ام. کسی چه میداند . شاید خاطره های کس دیگری هم با خاطره های پدرم اینجا با موسیقی برقصد.

15 نظر تا “::من و بابام::”

  1. شيخ گفت

    چه باحال. حالا تو اين چاى خونه – كافه چى ميدين به ملت ؟

  2. شيخ گفت

    واقعا بيست تر از پدر نيست، خدا سايه شون رو هميشه حفظ كنه رو سرمون.
    خب دلمه برگ رو ميخوام ، كجا بيام؟!
    ضمنا لينكت كردم كه تخفيف بدى!

  3. شيخ گفت

    منو رو سر اين ميز نذاشتين، لطف مى كنى بيارى برام؟

  4. شيخ گفت

    ::2::
    چه خوب كه دوست شديم (و در واقع مهمون!)
    خب پس بى زحمت همون دلمه با ماست خيار و يه پارچ دوغ.
    لطفا بياريدش سر ميز يك چون اون چهارخونه هاى ارغوانى واقعا آرام بخشن.

  5. شيخ گفت

    ميشه اين پارچ رو پر كنيد لطفا؟

  6. شيخ گفت

    ::3::
    امروز كه بابا نيست كيفيت سرويس تون خيلى اومده پايين.
    پارچ من نيم ساعته خالى شده.

  7. تاکسی گفت

    بابا که نیست، یه آهنگ بذار دور هم باشیم…

  8. شيخ گفت

    یه آهنگ بذار تو مایه های Henry Lee

  9. شيخ گفت

    ::4::
    من چاى لب سوز ِ قند پهلو سفارش مى دهم و جريانش را در رگهايم حس مى كنم وقتى مى نوشمش. سرم كه گرم مى شود، بالاخره مداد و كاغذ را در مى آورم (نمى دانستم آرزويت بوده وگرنه بيشتر تأمل مى كردم!) شروع مى كنم به نوشتن.
    بعد از چاى دوم كاغذم تمام مى شود.

    “ببخشيد خانم، كاغذ داريد؟”

    كاغذ مى آورى.

    “لطفا يه چاى ديگه، و ممم… ميشه How Deep Is Your Love رو بزنيد از اول؟ اين قسمت داستانم تموم نشده هنوز.”

  10. تاکسی گفت

    اون میز وسطیه منو الکساندریم…

  11. آرش گفت

    1. فضای این کافه منو به یاد فیلم “ماهی ها عاشق می شوند” انداخت.
    2. دختر عاشق بابا… رأی هیأت منصفه: عقدۀ الکترا.
    3. یه چیز دیگه هم هست که خصوصی بهت میگم.

  12. شیخ گفت

    ميام ولى چاياتون يخه.

  13. ببخشید این سرویس بهداشتیتون کجاست اون وخت؟

  14. لولو گفت

    یک مینرال واتر و یک بسته قرص استامینفون لطفا..بله خنک باشه…

  15. ppsama گفت

    من حدس زدم اسم شما یا الهه ست یا نازنین باشه. یا اقلا قیافه تون. اگر بازم نه حداقل قلمت نازنینه. من که خوشم اومد و تصمیم گرفتم دنبالش کنم. اگه خدا قبول کنه لینکتون کردم که هر کسی که منزل ما اومد بهش خوش نگذشت خواست بره یه خونه بهتر، بیاد اینجا. بازم میام چایی بخورم.
    چون من سواد درست و حسابی ندارم هر جای این کامنتو خواستی تغییر بده یا کلا اگه خواستی حذفش کن.

يك پاسخ برايش بگذاريد