Melpomene

TheFirstGodessWhoWantedToBeACafettiera!!

::DeadCantDance:: ژانویه 1, 2012

دسته‌بندی شده در: Uncategorized — Melpomene. @ 12:11 ق.ظ.

دغدغه ها گاهی اوقات هستند. زیادند. ناگهان میبینید توی ههم گوریده به مغزِ شما حمله برده اند و دارند پاره تان میکنند گاهی اوقات دیگر هم هست که نیستند. یا حداقل دارند پاره نمیکنند.

آن روزها روزهایِ بدیست چون شما از قبل معتاد دغدغه ها شده اید. درد میکشید از بی دغدغه گی.

احساس میکنید ازدورن خالی شدید و دارید میپکید. میخاهید از زیر سنگ هم که شده دغدغه گیر بیاورید.

الان این روز های من است.

دربه در دمبال یه لول دغدغه

 

::مثِ مرد:: نوامبر 28, 2011

دسته‌بندی شده در: Uncategorized — Melpomene. @ 11:46 ب.ظ.

یک چیزهایی هست که باید روشن بشود.

موضوع سرِ دختر بودن است. زن بودن.  قضیه از این قراره که زن ها ساخته نشده اند برا کار. برای کارِ زیاد و طاقت فرسا. آن ها گناه دارند. این موضوع باید بررسی شود و فهمیده شود. زن ها ساخته نشده اند برای ساعت های طولانیِ سرپا ایستادن و دم نزدن. زن ها درد دارند. زودتر دردشان می آید. زن ها اصلن آقا جان ظریف مریفند. بهتر است که ظریف مریف هم با آن ها برخورد شود. خیلی بهتر است.

همه ی این ها رو هم زنی داره میگه که روزی یازده ساعت کار میکنه، تعطیلات رو هم کار میکنه، و ظریف مریف هم نیست، به همین دلیل با او ظریف هم رفتار نمیشود. یعنی اصلن خصیصه اش “مثلِ مرد ها بودن ” است. از اولش هم متنفر بوده از این تعریف اما همیشه با آن زندگی کرده. از اولش که زود شروع به کار کرده، کار های سخت کرده و زیاد و زیاد و زیاد کار کرده. لقمه هایی خورده و قورت داده که برای دهنِ پدرش هم گنده بوده.

اما حالا، در این مقطع زمانی دیگه نیستم. لقمه های بزرگ و تف میکنم. ماه هاست همش دارم تف میکنم، و بعدی رو غازی تر میگیرم. و دایم هم میشنوم که نمیتونم نمیتونم نمیتونم. فقد انتقاد میشنوم از خودم و کم آوردن هام رو به رخم میکشن. همه، مادر خاهر دوست، رفیق، همه. همه انتظاری داشته اند از من و برآورده نشده. مادرم انتظار داشته که همیشه اتاقم تمیز باشه و به همه ی مهمونی های خانوادگی برسم، اما از استعفا که حرف میزنم زمین و زمان را یکی میکند که چرا؟ نه نه.

پدرم، شاید هم همه چیز زیرِ سر او باشد که ار بچگی خاستم مثلِ او باشم. منی که میبینید نشسته ام و غر هایم را با تومانینه تایپ میکنم، بجز کارِ طاقت فرسا، شغلِ دیگری را نمیپسندم. و پشتِ میز نشستن برایم فحش خار و مادر است. پدرم. تقصیرِ او بود که خاهرم عاشقِ مکانیک بود. من، همین من او را دیدم که بتِ همیشگیم بود در تلاش و فکر کردم که اگر مثلِ او سگ دو بزنم شب و روز یعنی آدم مفیدی هستم و کلِ این سال ها را اینطور بار آمدم و به اینجا که رسیدم، بریده ام. روزی نشد که به من یاد بدهد من دخترم. باید مثلِ دختر ها باشم. به دست های زبرم خندید و قربان صدقه رفت. افتخار کرد، باد کرد. نگفت دخترم تو نحیفی. باید نرم باشی. فقد تشویقم کرد، تا شدم این. ماشینِ کار. ماشین. کسی شده ام که دوست هایش از او ناراضیند.

انتظاراتِ آنها هم بر آورده نشده. دوستی دارم که من را جزوِ دوست های دخترش کلن حساب نمیکند. برای او حکمِ دوستهای پسرش را دارم که با هم هرر و کر میکنند و تیشان بودن، کلن از من فاطله ی زیادی دارد. قاطیِ بازی های دخترانه شان نیستم. قاطی لاس ها نیستم. من رفیقِ صمیمی ام. دوستانی دارم که فکر میکنند من بخاطرِ کار زیادم کمتر به کار های دیگرم رسیذگی میکنم و این شاملِ کارِ آنها هم میشود و این بد است و مادرِ انتقاد را عقدم کرده اند. چه میتوانم بگویم؟

یار؟ مزاح میکنید. با این اخلاقِ ان و گه ِ خشنِ من مگر یارِ ثابتی هم میماند؟ هیچ کدامشان همراهی کرد؟ گفت نمیآیی به درک، خودت خوبی؟ روحت نمیده دلت نمرده؟ این ها شعار نیستند. کسو شعر هم نیستند. خنده هم ندارند حتا. این های درد هستند. اگر فارسی، انگلیسی بود درد را با کپیتال دال مینوشتم که توی چشمتان برود.

همکارم. جلوی کس و ناکس میگوید این؟ این که دختر نیست . عینِ پسر هاست و هر هر خنده میکند. به مادرِ او هم گاهی فکر میکنم.

به خاهرم نمیرسم. بجز صبر چه کار دیگری میتواند بکند؟ اسطوره ی مقاومت است ااین زن. اسطوره ی  مادری برای خاهرِ کوچکش.

روی من حساب نمیکنند. خیلی ها. میگویند تو که نیستی. تتو که سرِ کاری. و بحث را عوض میکنند. کسی نمیگوید نمردی؟ دختر جان نمردی؟

دستِ من را گرفتید بگویید گه خوردن همه. کار برا چی میکنی؟ و مرا ببوسید؟

فشارِ مالی؟ فقر؟زن باید ناخن هایش تمیز باشد، ابرو هایش درنیامده باشد، موها خوشرنگ، هیکل و هیبتش زیبا، و پوستش هلوی نصف کرده باشد. کسی دیکته کرد این ها را برای ما؟

برای همین است که وختی تنهایِ تنها میشوم، وختی کسی نیست که برایش تئاتر قدرت را اجرا کنم، خم میشوم و اندازه ی همه ی زنانگیِ نداشته ام گریه میکنم. روی دست هایم دست میکشم. دلسوزی میکنم.
زن باید نگرانِ پرپشتیِ ابروهایش باشد.

زن باید خسته نباشد. زن باید زنانگی کند.

 

 

 

::بیایید با طبیعت آشتی کنیم:: نوامبر 2, 2011

دسته‌بندی شده در: Uncategorized — Melpomene. @ 1:14 ق.ظ.

بحثِ رضایت از همه ی مباحث جداس.

خوشی هست

لذت هست

خنده هست

گریه هست.

اما این بد مصصصب رضایت نیست.

 

 

::یکی از یکی قشنگتر:: اکتبر 13, 2011

دسته‌بندی شده در: Uncategorized — Melpomene. @ 10:28 ب.ظ.

والا اگه شما کارِ این دل مارو فهمیدین،

مام فهمیدیم.

 

سپتامبر 16, 2011

دسته‌بندی شده در: Uncategorized — Melpomene. @ 11:52 ب.ظ.

زمان  مثینکه خراب شده.

چند وخته که دیگه هیچچی رو “درست” نمیکنه.

 

::DontTrustYourFeelings,TrustMe:: سپتامبر 7, 2011

دسته‌بندی شده در: Uncategorized — Melpomene. @ 8:16 ب.ظ.

انگار تو مه دریا گم شده باشی،

وجودت نامعلومه.

باید به سختی دیدت.

یا باد میشی، هوا میری قاطی بقیه ی هوا ها

یه مدتم مث آدم باش، همین ورا راه برو.

 

::ساکز:: سپتامبر 5, 2011

دسته‌بندی شده در: Uncategorized — Melpomene. @ 12:43 ب.ظ.

راجع به امید و آرزو و دوستانِ دیگرشان باید بگویم که یک روز صبح بلند شدم و دیدم که ساک هاشان را بسته اند و رفتند. من فکر میکردم بر میگردند (هنوز هم گاهی فکر میکنم البته) اما خب، احتمالا در دنیا جاهای خیلی بهتری وجود دارد برای زندگی کردن امید این ها ، تا توی خانه ی ما. امید هاین ها مثل مواد اولیه میماندند. میشد باهاشان همه کار کرد. بهشان فکر کرد، مطرحشان کرد، راجبشان حرف زد، محققشان کرد و این ها. که من از بین همه فکر کردن را انتخاب کردم. عقیده دارم که محقق کردنشان خودش یک امید جداگانه میخاهد که من همان اصلیش را هم ندارم. دوستانم آن ها را مینوشتند و لیست میکردند. من هم یک بار امید  و آرزو را ریز ریز کردم و روی کاغذ ریختم( مثلا این طوری نوشتن جالبه؟) اما چون جدی نبود گمش کردم. به نظرم نوشتنشان باعث میشود آدم یادش بیاید.خب البته آدم های عادی بای دیفالت یادشان هست اما من مریضیِ فراموشی دارم. نوشتنشان انگار که یعنی یاد شما هستم مثلا. یا د من باشید. اما خوب وقتی  من، که لازمشان دارم یادم میرودشان، احمقانه است که فکر کنم بر میگردند. چرتِ محض.

زندگی خودش به خودیِ خود ساکز؛ چه برسد به این که امید این ها خانه ی ما نباشند.ببینید، البته بدتر از این هم هست: که امید این ها خانه ی اطرافیان باشند. کانِ انسان به طور دایم میسوزد ببیند که امید این ها خانه ی نزدیکانش دارند خوشحالی میکنند و آدم را به هیچ جاییشان حساب نمیکنند. فاکشان را هم حتا نشان میدهند. البته نه این که انسان بدِ دوستانش را بخاهد، اما خب خوب خودش را خیلی بیشتر میخاهد.

من تفاوت زندگی با آن ها و بدون آن ها را اولش نفهمیدم. شاید چون باورم نشده بود هنوز که دیگر نمیاهند برگردند(یکبار گفتم که هنوز هم فکر میکنم بر میگردند شاید یک روزی؟ اصلن همین فکر خودش یک بچه امید است که امید و آرزو با هم پس انداخته اند ول کرده اند رفته اند). اما بعدش یواش یواش هر جا میرفتم کمبودشان را حس میکردم. مثلا دانشگاه که میرفتم، امید این ها نبودند، سرِ کلاس نمیرفتم. کار هایم را نمیکردم. موقع تفریح و گردش میخاستم گول بخورم که بدون آن ها خوش میگذرد، اما خوشی ها سطحی بودند. آها! همین . اصلن از وفتی رفته اند همه چیز سطحی شده . نه میشود حس کرد نه لذت برد.

انگار همه چیز وسط زمن و هوا دارد اتفاق میافتد و خیلی جدی تمام میشود. زندگی شبیه چوب خط های روی دیوار زندان های توی فیلم ها شده. انقدری الکی میگذرد که من خودم بیست و سه سالگی م را باور ندارم. آخرین باری که یادم می آید هجده سالم بود. بعد ناگهان شد امروز، که بیست و سه ساله ام که این خودش مرگِ مجسم است. بیضوی ترین سال ها بودند این بیست تا بیست و سه. طبیعتا چون امید این ها رفته بودند. بله سرنوشت من هی دارد دون آن ها رقم میخورد . من کلا از رقم، و خوردنش خوشم نمی آید. مثل خط زدن روز ها و وارد شدن به روز جدید میماند به امیدِ خط زدن بقیه ی روز ها. علاوه بر زندگی، این موضوع هم ساکز. که روز ها را بگدرانی برای این که سریعتر بگذرند تمام شوند.

امید این ها در رفته اند، بقیه هم دارند در میروند. کلمه ها فرار میکنند، فکر ها قایم میشوند، روزها میدوند آدم ها میگذرند.حتا این هم ساکز.

همه چیز ساکز.

 

 

::ToBeWeird:: اوت 21, 2011

دسته‌بندی شده در: Uncategorized — Melpomene. @ 4:29 ب.ظ.

 

جایی‌ هست

از جنس گوشت، قلب و قدرت

که به جای فکر پنهان شدن آنجا،

میشود درش زن بود.

خیلی‌ زن بود.

 

 

::‍ComeOUtComeOutWhereverYouAre:: ژوئیه 11, 2011

دسته‌بندی شده در: Uncategorized — Melpomene. @ 12:02 ق.ظ.

يه نفر بايد بشينه تو من ، فرمونو بگيره دستش.

دارم روز به روز بيشتر تو در و ديوار ميخورم.

 

::ILuvMakingMistakes:: ژوئن 28, 2011

دسته‌بندی شده در: Uncategorized — Melpomene. @ 10:56 ب.ظ.

بايد ديگر ندانم، از نو شروع كنم.

ميخاهم همه چيز اولين بار باشد. تجربه كنم ، بخندم،

بايد همه چيز دوباره كهنه نباشد.

نميخاهم تكرار را زندگي كنم.

 

 

::دامان من گرفته:: ژوئن 4, 2011

دسته‌بندی شده در: Uncategorized — Melpomene. @ 12:21 ق.ظ.

من میترسم.

در اتاقم زنی پیدا شده، که صبح در آستانه ی رفتن در آینه زندانیم میکند و

شب ها بیرونم می آورد و به من میخندد.

 

::بیت ریال:: مه 30, 2011

دسته‌بندی شده در: Uncategorized — Melpomene. @ 12:12 ق.ظ.

این شب ها شب های خیانت است.بالش باید بوی غریبه بدهد.

حیف نیست دلهره نداشته باشیم؟

 

::LaughMore:: مه 13, 2011

دسته‌بندی شده در: Uncategorized — Melpomene. @ 11:53 ب.ظ.

ببخشید آقا، کدوم دگمه تونو بزنم عطرتون پخشِ هوا میشه؟

 

::لتس تيك اِ رايد تو:: آوریل 5, 2011

دسته‌بندی شده در: Uncategorized — Melpomene. @ 12:21 ق.ظ.

حتا خودمم ديگه دارم فرق بودن و نبودنمو نميفهمم.

جم كنيم بريم.

 

::لتس گرو اولد:: مارس 25, 2011

دسته‌بندی شده در: Uncategorized — Melpomene. @ 11:59 ب.ظ.

من نميدونم.

اين سرنوشتم شومه؟ شوره؟ شوخه؟ چيه؟

چطوري ميشه پرش داد بشينه دو شونه ي يكي ديگه؟

بقران بسه. هر كي در حد توانش. نه بيشتر كه

 

::مث مرد:: مارس 8, 2011

دسته‌بندی شده در: Uncategorized — Melpomene. @ 3:21 ب.ظ.

يه شب پشت پنجره ي باروني
تو خونه ي خود من
از يه طبقه ي بلند، خيلي بلند
شهر شولوغو نگاه كنم
داغيِ مستي رو شيشه بخار كنه
نورا با قطره هاي رو شيشه كوچيك بزرگ شن
و موسيقي
بعد اون موقع ميتونم بگم تنهايي درد هم داشته باشه به هيچجام، اما ميچسبه.
نه اين مسخره بازي هاي الان كه تنهايي نيس

 

::FeelFull:: فوریه 22, 2011

دسته‌بندی شده در: Uncategorized — Melpomene. @ 2:43 ب.ظ.

امروز ميخاهم بجاي زندگي، مردگي كنم

حداقل بفهمم اين يكي را بلدم

كاش به اين سختي نباشد

 

::ItHurts:: ژانویه 24, 2011

دسته‌بندی شده در: Uncategorized — Melpomene. @ 4:24 ب.ظ.

کدئین ها سوار بر استامینوفن های سفید و عضلانی وارد میشوند.

خستگی حس شدنی است. مایعیست لزج که از توی مغزم میجوشد، از نخاع خارج میشود و همه ی پشتم را میگیرد. انگار از داخل از کمر قطع می شوم. کمر خودش را به ماهیچه های بغل میکوبد. انگار میخاهد بیرون  بیاید. شما خودتان، مگر تا حالا یک استخوان کمر خالی خالی دیده اید که توی خیابان راه برود؟ این احمق نمیفهمد این بیرون هیچ خبری نیست. و این فقط اول ماجراست.

آن تو همه با هم دعوایشان شده، هیچ کدامشان هم سر ماندن ندارند.همه میخاهند بروند پی زندگی خودشان؛ یا مردگی خودشان _یا تجزیه ی خودشان؟_ به هر حال هیچ قدرتی پیدا نمیشود که این بین پادرمیانی کند، قولی وعده ای بگیرد از معده ای، روده ای، استخوانی برای ماندن. همه وحشی شده اند.

همین سر انگشتهایم. دعوایشان شده با ماهیچه پایینی ها، پایینی ها هم لج کردند، گفتند انقدر بهتان خون نمیدهیم تا بمیرید.  از سرما بمیرید. میدانید، بد وقتی ست. طوری شده سر انگشت به سر انگشت رحم نمیکند، سلول سلول را میخورد،بافت بافت را میکشد. خون رگ را پاره میکند.مثانه ماهیچه را میدَرَد.

رحم. این رحم اما. مادری میکند. دائم میگوید بچه ها آرام باشید، طوری نشده و این ها. اما صدایش توی داد های روده گم میشود. معرکه گرفته. میگوید من از همه خراب ترم،تا وقتی من خراب باشم نمیذارم خون خوش از گلوی کسی پایین بره. معده هم از آن بالا شستش را نشانش میدهد، بعد هم کتکش را میخورد.

قلبم با ماهیچه های بغلی فوتبال بازی میکند. از آن ور مغزم خابش بره. حداقل اگر او بلند میشد سری صدایی میکرد بقیه انقدر خودسر نمیشدند. فقط پوستم این وسط معقول رفتار میکند. مرام کرگدنی گذاشته اگر نه همه شان تا حالا در رفته بودند.

خستگی مثل نیروی نفوذی وارد شده و از مغزم به پایین جاری میشود.

اعضا پاره شده اند. کدئین ها سلاخی شدند و خستگی. فقط خستگی حکمرانی میکند.

 

::183:: ژانویه 16, 2011

دسته‌بندی شده در: Uncategorized — Melpomene. @ 1:13 ق.ظ.

تو رو به ارواح خاک هر کی که میپرستیش رها کن این ارشاد مارو.
والا به علی مام قد تو بینش پاس کردیم. مام قد عقل ناقص خودمون میفهمیم.
واسه زندگی کردن، کجا و چجوری و با کیش ما هیچکاره بودیم، صاف لک لکا انداختنمون تو این قبرستون. بذا اقلن خودمون تصمیم بگیریم بعدِ زندگی کجا و چجوری و با کی میخایم باشیم.

 

::بایدیک بار هم که شده با حماقت روبرو شد:: ژانویه 10, 2011

دسته‌بندی شده در: Uncategorized — Melpomene. @ 2:09 ق.ظ.

رَکب.
متوجهی که چیه؟
یه خوردنیه تلخه.

 

 
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.